|
ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره دنيامون يه عالمه؛ آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست تر و تازه موندن گل؛مال اشکای شب ماست ماه من غصه نخور زندگی خوب و زشت داره خدا رو چه ديدی شايد فردا از امروز بهتره ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز ماه من غصه نخور باز داره فصل سيب می شه می دونم گاهی آدم تو وطنش غريب می شه ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين ازهار...
دل من خستگیات خیلی زیاده میدونم
چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟ چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي ؟ پيله ات را بگشا ... تو به اندازه يک پروانه زيبايي . ازهار...
به سراغ یادگاری هایت امده ای؟ چه سرخوش و مستی چه قدر کودکانه در دریای اوهامت گام بر می داری فکر کردی آسان است. . .؟ چنان سرخوشانه از من می طلبیشان که هر که نداند فکر میکند سراغ آبنباتی با طعمی شیرین را میگیری کمی آرام باش تا برایت بگویم آرام باش. . . هم همه ی واژه ها گیجم کرده اند حالا که باید به کمکم بیایند و آرام بر خطوط حافظه ام نقش ببندند . . . هم همه میکنند مشکل از آنها نیست مدت هاست انتظار میکشیدند تا این گونه سر خوش و مست نظاره ات کنند صبر کن . . . صبر کن. چون من هم مدت هاست دارم بار سنگین صبوری را بر دوش میکشم. آرام باش . . . چون من هم تازه به آرامش رسیدم بگذار کمی نظاره ات کنم . . . ازهار...
اتاق جدیدم را دوست ندارم.... این روزها که دلتنگم ، بودن در این اتاق مرا دلتنگ تر می کند. قبلا در آن اتاق قدیمی ، صمیمی و مهربانم که شبهای زیادی را با درد و دل کردن برایش مرا در آغوش گرمش جای می داد آرامش می گرفتم. چهار دوست مهربان که هر کدام با حرفهایشان برایم مونسی بودند... مونس شبهای تنهایی من. دلم برای یکی از دوستانم که از جنس شیشه بود از دلتنگی میلرزد. او شبهایی که بیتابی مرا بی خواب می کرد به من تصویری نشان میداد که مانند قصه ای مرا به خواب می برد. او به من ماه را نشان می داد. تصویری از یک رویای زیبا. با دیدنش احساس سبکی می کردم. از خود رها می شدم. ماهی که هر بار می خواستم می چیدمش. . . و او باز سر جایش بود و به من می خندید. چقدر ساده بود و ساده مرا همبازی خود می کرد. اما دیگر این شبها مونسی نیست. دیگر در قلب پنجره ام ماهی نسیت. تنها سیاهی شب مانده. حس دلتنگی این شبها دیگر فقط مال من است و . . . من. و دیوار های سردی که زندانبان های من شده اند. کدام سوی آسمان است ماه من. . .؟؟؟
با گریه مینویسم : از خواب با گریه پا شدم. دستم هنوز در گردن بلند تو آویخته است عطر گیسوان سیاه تو با لبم آمیخته است... دیدار شد میسر. . . با گریه پاشدم.
هر روز صبح به بهانه ی سلامی از خواب بلند می شوم. هر روز برنامه ام را مرور میکنم تا نکند غافل بمانم از امور زندگیم... بی دلیل دلم شور میزند یا حس ششم خدادایست که مرا از وقوع حادثه ای با خبر میکند؟ خدا را با خود همرا میکنم... دستانش را محکم می فشارم تا مبادا رها شوند و من میان هزاران راه سرگردان شوم از پشت مرا هل میدهد. در گوشم می خواند ( من با توام برو ... شهامت داشته باش) و من باور می کنم که تو... هستی ومن آرام با هر قدمی که بر میدارم زیر لب زمزمه میکنم: عشق بر دلها شهامت میدهد عشق بر دلها رشادت میدهد و برای همیشه این به من دلگرمی میدهد که باور داشته باشم دوست داشتن گناه نیست. ازهار...
بی تو در می یابم ، چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را ، کاهش جان من این شعر من است. آرزو می کردم، که تو خواننده ی شعرم باشی. _ راستی شعر مرا می خوانی؟ نه ، دریغا ، هرگز باورم نیست که خوانند ه ی شعرم باشی. _ کاشکی شعر مرا می خواندی...! ازهار...
لحظه های شرجی مرداد دارند رو به روی روزگار انتظار من رژه می روند. روزمرگی ام را تکیه داده ام به دیوار کوتاه تراس خانه... با تمام وجودم متمرکز شده ام روی ته مانده های لبخند شرجی و بی دریغ تو ، که ماسیده در جای جای ذهنم. خودت می دانی این سطر ها ، آبستن چه جمله ای هستند. میدانی؟ مگر نه؟! یک درد مزمن ، جا خوش کرده در بند بند استخوان های تنم. یک حفره ی پر رنگ ، میهمان ناخوانده ی گوشه ی راست قلبم شده است. خضورشان را حس میکنم. حضور درد و تهی بودن بخشی از بدنم را. خودت میدانی این سطر ها آبستن چه جمله ای هستند . میدانی؟ مگر نه؟! این روزها دارم با جدیت تمام مطالعه میکنم. چه از این بهتر.؟ میخواهم در تمام جنبه های زندگیم موفق باشم. از این به بعد نویسندگی می شود شغل ثابتم. دیگر میخواهم بنویسم ، بنویسم ، بنویسم... خودت میدانی این سطر ها ، آبستن چه جمله ای هستند. میدانی؟ مگر نه؟! دیروز چند پنجره ی تمام قد را جایگزین دیوار های خانه کردم. میخواهم تمام رفت وآمد های جاده ی رو به رو را زیر نظر داشته باشم. دیگر حساب افتادن برگ از درخت را هم دارم. میز تحریرم را گذاشتم روبه روی یکی از این دیوار های شیشه ای. هر یک سطری که مینویسم سرم را بلند میکنم. و... به آن سمت دیوار نگاه میکنم. میترسم در این فاصله ی یک سطر نویسی سعادت دیدن تو را از دست بدهم.! اما.... هنوز که غرق شده ام در لا به لای این همه سطر تو نیامدی.! تو مرا خوب میشناسی.! خودت خوب میدانی تمام این سطر های پراکنده ، آبستن چه جمله ای هستند: دلم برایت تنگ شده است شدید! شدیدتر از بارانی که به دیوار شیشه ای میکوبد. نمیدانم چرا آن درد و حفره ی سطر های بالا دارند عمیق تر می شوند. عمیق تر از دلتنگی هایی که تمام سعی ام را کردم تا پنهان نگه شان دارم. این روزها تو کجایی؟ تویی که انتظار دیدنت دارد مرا به سمت باران میکشاند؟! تویی که حضورت درد حفره ناخوانده را محو میکند از روزگار بدنم. ازهار...
تقدیم به کسانی که یاد خدا آرام دل های پاکشان است. یادمان رفت تورا پی اندوه نگاری که شبی بی خبر رفت و دگر بازنگشت! یا پی یک لذت شادی ژرف ، روی اندیشه ی پر وسوسه ی دانایی آری اینبار هم انگار ، یادمان رفت تو را...! به کجا می رفتیم که تو از خاطرمان میرفتی؟! به جهانی که در آن، از زمین دلمان، علف هرز" چرا؟" می رویید؟ یا به آن وادی سرگردانی که هوایش همه از حسرت و تردیدبه تنگ آمده بود. به کجا میرفتیم؟! تو پر از معجزه بودی و من وما و همه در دل روشن نور، با چراقی همه اما و اگر ، پی تو میگشتیم.! ... تو همین جاهایی... من تو را میبینم: که در آغوش زلال مادر ، مثل موسیقی آرام هوا، مینشینی و به من میخندی... با همین نزدیکی ، روی لبخند پر از مهر پدر مثل یک کودک پر شور و امید، دست تردیدرا، به یقین میگیری! تو همین جاهایی... من چرا یادم رفت که تو هستی پای پرواز پر پروانه! و چرا میگشتم همه دنیا را پی برهان ودلیل این همه کافی نیست؟ این همه خوبی و نور ، این همه شادی و شور...؟ این همه زیبایی ، این همه لحظه ی سر مست غرور...؟ من چرا دلتنگم...؟ تو که هستی!! و کسی می آید که به ایمان تو بی تردید است و دلش آنقدر بی رنگ است که از آن سوی دلش حرمت آبی فدا پیداست! من چرا یادم رفت که تو هستی و چرا می گشتم ، همه عمرم را پی فهمیدن تو...؟ که تو هر لحظه همین جاهایی ... و مرا می فهمی. و من از بودن تو ، خود آرامش و عشقم، و پر از امید ونور... و دگر میدانم که تو هستی ، همه جا وهمه وقت... و به من نزدیکی ... تو همین جاهایی.
وای باران ، بارن شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. میرد مرغ نگاهم تا دور، وای باران، باران پر مرغان نگاهم راشست . خواب رویای فراموشیهاست خواب را در یابیم، که در آن دولت خاموشیهاست. من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها می بینم، و ندایی که به من می گوید (( گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است.)) دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیند. مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا میچیند آسمان آبی ست ، پر مرغان صداقت آبی ست دیده در آیینه ی صبح تو رامی بیند. از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر وبال. (( تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی ... تو چنان شبنم یاکه سحری؟ نه ، از آن پاک تری تو بهاری؟ نه ، بهاران از توست از تو میگیرد وام هر بهار این همه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو ...!!))
سلام... متاسفانه دیروز به دلیل هنگ کامپوترم نتونستم شعر زیبای مر حوم قیصر امین پور را کامل کنم و عنوان و اسمم را بیان کنم . این شعر را از کتابی که دوست عزیزم بهم هدیه داده نوشتم. اما با این همه تقصیر من نبود که با این همه . . . که با این همه امید قبولی در امتحان ساده ی تو رد شدم... اصلا نه تو نه من ! تقصیر هیچ کس نیست... از خوبی تو بود که من بد شدم. ازهار...
دلم برایت تنگ شده است ! می خواهم آن قدر اشک بریزم تا غبار فاصله، از قلبم تمیز شود. ولی می ترسم... تهران ، "ونیز" شود. شاید برای همین است که ... ما تنها یک قطره اشک برای دل های تنگ مان می ریزیم. بی صدا دور از چشم ها... تا کسی آن را از ما منع نکند. شاید تو نیز ... ازهار...
یکی بود یکی نبود. من دوست دارم داستان هایم را سطر به سطر بنویسم. شبیه سطر های شعر. اینگونه احساس می کنم شاعر شده ام. وقتی یک سطر عادی را خلق می کنم ، برایم میشود زبیا ترین اثر دنیا...! مثل همین نوشته هایی که دارند رو به روی تو عرض اندام می کنند. من عاشق شعر هستم. در بین تمام شعر های دنیا یک بیت شعر را با خودم همیشه تکرار می کنم. منظورم همان بیتی است که شده ورد زبان من و تو . منظورم همان شعری است که آشنا با زبان من و سکوت مهربان و شرجی توست. منظورم " دوستت دارم " است. هر بار که این جمله را تکرار می کنم ، تمام ثانیه ها می شوند نت های موسیقی. من شاداب می شوم ، شاداب تر از خورشید! و تو زیبا می شوی زیبا تر از همیشه. میبینی؟! چقدر سطر به سطر نویسی خوب است؟! این هم یک داستان بکر: یکی بود یکی نبود... خدا بود ، من بودم و تو. ما بودیم و یک جمله ی رویایی... . دوستت دارم ... ازهار...
تقدیم به کسایی که هم گل دوست دارن هم ( نی نی )... ازهار...
ای کاش روزی ای کاش های همه تمام شود ... و ای کاش... کاش... ای کاش بدانی که کسی جز تو ، به قلب و به برم نسیت در عالم بی طاقتیم مهر تو افتاده و یار دگرم نیست ای کاش بدانی که صدای نفست می شکند شیشه ی غم را در صورتی از عشق بیافتادم و راه سفرم نیست ای کاش بدانی که دلم حسرت جادوی تو دارد از کوچه ی عشق دگری گذرم نیست ای کاش بدانی که تویی نور شب من در قلب شکسته به جز از تو نظرم نیست ای کاش بدانی که تویی هر نفس آهنگ دل من بعد از همه شب های جدایی ، ز خودم هم خبری نیست . . . ازهار
فردا تو چشم می گشایی و دنیا با لبخندت بار دگر شکوفا خواهد شد. شاد باش زیرا همین فرداست که می توانی هم پای کودکان آرزو کنی. فردا کودک باش به یاد ایامی که ندانستی که روزگاران کودکی است و چه قدر زبیا و زود گذر است. به یاد ایامی که کودک بودی و همه چیز جلوه ایی کودکانه داشت. به یاد ایامی که دعا می کردی هر چه زود تر با کفش های کوچکت راه ها را بپیمایی وزمین شیفته ی پاهای عریانت بود. روزهایی که با لذت راه می رفتی و با نوازش دستان کوچکت برگ ها را غرق در شور و سر مستی می کردی. آن روز ها که باد در میان گیسوانت به رقص در می آمد و عطر موهایت چون شکوفه های بهار همه جا پراکنده می شد و یاد آر روز هایی را که آرزوی شکوفا شدن در دلت غوغاها به پا می کرد و قشنگ ترین روزها را در رویا های فرداها می دیدی . روزهایی که دستان کوچکت را در بزرگترین دستکش ها جا می دادی و دست های بزرگی ات را تصور می کردی و به خاطر بسپار امروز را که حسرت به دست کردن دستکش های کودکی باز در دلت ماوا گزیده است. فرصت نا امیدی نیست ... زندگی چون رود خانه ایی خروشان در جربان است. تو نیز زندگی کن ... . ازهار
سکوت هدیه ی خداوند است به لب هایی که فریاد را میشناسند. کاش می فهمیدی سکوت همیشه علامت رضایت نیست... گاهی سکوت یعنی "اما" ... یعنی "اگر"... یعنی هزارو یک دلیل که دل میترسد بلند بگوید. روزها گذشت و من سکوت کردم ... و تو نپرسیدی ومن سکوت کردم ... و تو ساختی و من سکوت کردم ... و تو پنداشتی که فراموش کردم. لعنت بر من که حقیقت را پس پرده های سکوت پنهان کردم و حقیقت دل ناشناخته ماند. نمی دانم چرا هر وقت که آمدم بگویم... مهر خاموشی بر لبانم زدی ... و من دیدم که خشت به دستت میدهم و تو میسازی . شاید که خسته بودم !... شاید از پیچ های راه در مانده بودم . شاید که دلم رفیق و همسفری میخواست که راه را نشانم دهد ، که دلم را جلا دهد و غبار از آن بشوید . و تو از سکوت من رنجیدی... اما نمیدانی که همیشه به دنبال سنگی می گشتم تا بشکنم سکوتی که محبت میانمان را شکست . نه نمیسازم دیوار دوستی را که امروز می فهمم که از هر چه دیوار است بیزارم که دیوار معنای جدایی میان من و توست . دیوار تنها کوچه هایمان را بن بست میکند . هنوز جای خالی انگشتانم در انتظار انگشتان دوستی مهربان است. بگذار که بدانم هنوز منتظر شنیدن صدای شکستن هستی... الهام گرفته از " آدم ها اینجا تنها هستند " ازهار
شاید توی لحظه هایی که نمی شه در مورد هیچ چیز حرفی زد ، توی لحظه هایی که گوشی پیدا نمیکنی تا به صدات گوش بده ، توی لحظه هایی که اجازه نداری از چیزی گله داشته باشی ... فقط خدا با توست. الهی دلی بس تنگ دارم امشب زبانش را کسی جز تو نمی فهمد تنی خسته ،تنی نالان در این دنیا که حالش را کسی جز تو نمی فهمد سخن ها بس که در گوش یار می لرزد دگر دستور زبانش را کسی جزتو نمی فهمد قلم ازبس که روی کاغذ مشکی خط ها می کشد دگر خاکستری شد ، آبی بودنش را ... کسی جز تو نمی بیند. قصد جسارت ندارم ولی امیدوارم از شعرم خوشتون اومده باشه... ازهار
چقدر چقدر زود آدم با بعضی اتفاقات کوچیک با بعضی تلنگرها گذشت زمان را احساس می کنه . چقدر راحت چشماشو باز میکنه و میبینه همه چیز داره تموم میشه وچقدر راحت می گه ای وای گذشت و چه راحت تر از اون اشک توی چشماش جمع میشه. چشمی که میتونه تمام آسمان رو با اون همه ستاره رو توی خودش جمع کنه چه پیمانه ی کوچیکی برای اشکه ... امروز باران زیبای بهاری بارید ، بارانی که همه از آمدنش شاد شدن اما این باران امروز برای من معنای دیگری داشت... گریه ی ابر ها از آن است که آسمان را وداع می گویند. امروز۲۱/۲/۸۷ و فردا ۲۲/۲/۸۷ است... آخرین روزی که ما دخترای کلاس سوم انسانی پشت میزهای کلاس قشنگمون به عنوان انسانیا کنار هم میشینیم . شاید آخرین روزی باشه که ما هممون فقط یه روز دیگه با هم و در کنار هم زندگی می کنیم . چه سالی بود... شاید امسال برای خیلی از ماها تلخ گذشت اما وقتی همین تلخی ها رو با دوستامون تعریف می کنیم ... از تمام شیرشنی های دنیا هم شیرین تر میشه. تمام این تلخی ها تنها برای رسیدن به طعم خوش دوستی بود . تمام لرزه هایی که گاهی اوقات ساختمان دوستی ما را لرزاند تنها برای استوار کردن پایه های دوستی بود. چه سالی بود ... سالی پر از هیجان سالی پر از تجربه سالی پر از خاطره... ما بزرگ شدیم با اینکه هنوز اونقدر دلمون کوچیکه که حتی فکرجدا شدن از هم دلمون رو می لرزونه ما بزرگ شدیم اما هنوز اونقدر قلب هامون صاف و مهربونه که هیچ وقت محبت ها مهربونی ها ، صفا و صمیمیت کلاسمون از قلب هامون بیرون نمی ره . فردا روز آخر کلاس سوم انسانیه. نمی دونم فردا رو باید چه جوری سر کنم...؟؟؟ باید شاد بودو نهایت استفاده رو از با هم بودن ببریم تا برای همه خاطره ی خوبی به جا بمونه... یا باید گریه کردو اشک ریخت بخاطر اینکه معلوم نیست سال دیگه کی باشه کی نباشه... کاش هیچ وقت فردا نرسه ... اگه رسید کاش هیچ وقت تموم نشه ... کاش قدر فردا و قدر با هم بودنو بدونیم تا اگه فردا تموم شد افسوس نخوریم. کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران ازهار
خیلی بی مقدمه میرم سر اصل مطلب. در بین نظر ها یی که برای شعر فرزانه بود نظری به نام من و الهه ثبت شده درصورتی که ما اون نظرهارو نذاشتیم. میخواستم بگم واقعا هر چیزی شجاعت خودشو میخواد . کسی که شجاعت نداشته باشه تا به اسم خودش نظرشو بیان کنه و به اسم دیگران ابراز وجود میکنه باید به حالش تاسف خورد. همونجور که توی نظرات گفته بودم جنسی که بوی تقلید بده از واقعی اون به راحتی تشخیص داده میشه.... چون اونا نظرهای من و الهه نبود پاک شدن . هر کس میتونه با اسم خودش اظهار نظر کنه . نظر من این بود ... شعرت حرف نداشت ازهار
آدمای اطراف من با همه فرق میکنن . اونا خیلی متفاوتن . هر کدوم یه دل بزرگ به وسعت یه دریا دارن که هیچ وقت نمیتونی بفهمی انتهاش کجاست و لی هر چی بیشتر جلو میری زیبایی های بیشتری توی این دریا پیدا میکنی. دریای دل دوستای من هر چند وقت یکبار حسابی طوفانی میشه ، آسمون دلشون هم بدجوری ابری میشه اما هیچ وقت نمی تونی دلیلشو پیدا کنی. راه میرن و می خندن . گوشه ی لب بعضیاشون همیشه لبخند نشسته با اینکه چشماشون پر حرفای نگفتست. بعضیاشونم سکوت رو همیشه به نگفتن و ... بغض رو به گریه ترجیح میدن . چقدر دوستای من دوست داشتنی هستن. با همه فرق میکنن انگار از جنس آسمونن که راحت میشه ابریش کردو راحت تر از اون میشه یه رنگین کمون وسط آبی قشنگش بشونی. اگه از دستت ناراحت بشن نمیگن ،اگه خوشحال باشی خوشحالیتو چند برابر و اگه ناراحت باشی پا به پات میان تا احساس تنهایی نکنی و اگر هم یه دل پر از حرف داشته باشی خوب به حرفات گوش میدن . اونا هیشه کنارم بودن و کمکم کردن . هیچ کجای دنیا مثل اونا نمیتونم پیدا کنم ... پس باید قدرشونو خوب بدونم ... باید از خدا بخاطر دادن چنین موهبتی تشکر کنم ... خدایا : از اینکه چنین همراهان خوبی به من بخشیدی متشکرم پس قدر دان نعمتت خواهم بود پس تو نیز مرا از آن محروم مکن ... آمین ازهار
عشق تعبیر نگاه چه کسی است ؟ آنکه از جان گذرد . . . و به پای معشوق پر و بالی بزند ؟ یا که در بیشه ی دور سبدی از گل یاس به تو تقدیم کند که سراسر شوری و پر از عاطفه ای . . . باز هم میپرسم عشق تعبیر نگاه چه کسی است ؟؟؟ ازهار
امشب شب بی کسیه . . . یکی به دادم برسه . . . تنها ترین فرد زمین امشب به آخر میرسه امشب شب تنهاییه. . . سر روی زانو میذارم. . . آخه تو اینجا نیستی و غزل غزل گریه دارم غصه نشسته رو دلم هنوز برای شونه هات ارزش اشکو قائلم حرفی نزن . . . چیزی نگو فقط بذار گریه کنم می خوام با بارون چشمام . . . فاصله ها رو پر کنم حرفی نزن . . . چیزی نگو فقط بذار گریه کنم بودن تو یه لحظه بود رفتن تو همیشگی حرفی نزن . . . چیزی نگو می خوام با بارون چشمام فاصله ها رو پر کنم ازهار
|
About![]()
سلااااااااااااااااااام ما 12 تا هم کلاسی هستیم که به پیشنهاد یکی از معلمامون (نارنگی ترش) این وبلاگ رو ساختیم تا حرفایی که براشون گوش شنوایی پیدا نمی کنیم رو بزنیم و خاطرات تلخ و شیرین با هم بودنمون رو به ثبت برسونیم...
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
:: رز سياه / الهه ::
نیلوفر |