تبليغاتX
ناگفته های 12 دختر هم کلاسی



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ناگفته های 12 دختر هم کلاسی

!!!... ورود ممنوع

 

 

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول

ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست...

 

 

الهه

+نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت19:2توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

سلاااااااااام به همگی .

از همین جا واسه هر ۱۱ همکلاسی قدیمم  می فرستم.

دلم واسه همه تون تنگیده.

چند سری سوال کرده بودین که ما الان چند سالمونه .

اون زمان که شروع به وبلاگ نویسی کردیم سوم دبیرستان بودیم.

الانم همگی ۱۸ . ۱۹ سالمونه و در حال حاضر هم همه مون دانشجوییم.

تو رشته ها و دانشگاه های مختلف.

البته بیشتر بچه ها دانشگاه علامه ان.چند تایی هم مثل من ازاد میریم.

 

دیگه سوالی نبود؟؟

 

الهه

+نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت18:29توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 
بار الها ....
 
آمده ام تا در سايه مهد تو خستگي را از خود برهانم وکوله بار سنگين گناهانم را بر زمين
 
بگذارم.
 
از پشت کوههاي آرزوهاي طولاني از آنسوي درياهاي غرور وخود خواهي آمده ام تا سر در
 
آستانه
 
پر عظمت تو بگذارم وهاي هاي بگريم...آمده ام تا دستهاي مرا بگيري و با مرواريدهاي با
 
جامهاي
 
خالي نياز با کفشهاي اميد آمده ام تا مرا ببخشايي و گل آرامش را در دل بپرورانم و اطمينان
 
درو کنم
 
ونماز عشق بخوانم.......بيا تا لبريز شوم......
 
 
 
 
 
الهه

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت0:40توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

       افسوس...

 آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

 

یه زمانی مائده این جمله رو خیلی می گفت.

حالا من با همه وجودم حسش می کنم. حیف که با لجبازی هام همه زندگیمو خراب کردم.

و الان تنها کاری که از دستم بر میاد آه کشیدن و حسرت گذشته رو خوردنه

 

الهه

+نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت21:32توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ،

 گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،

 همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم

 اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن

 و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد

 

الهه

+نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت21:29توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا |

 

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

                                     که امشب با ناله ای بغض آلود
                                                                                بر دیار این دل خسته
                                                    اشک می ریزد

 

الهه

+نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت9:59توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

خیلی وقته ننوشته بودم.

ولی دوست داشتم حسمو اینجا بنویسم.با اینکه اینجوری نوشتن در ملا عام واسم خیلی سخته

با اینکه دائم پیشتون نیستم ولی خودمو خیلی نزدیک حس میکنم.امروز خیلی خوب بود.اینکه کنار هم پشت همون میزو نیمکتا بشینیم.

چند وقت بود واقعا داغون بودم ولی امروز اون ۲ساعتی که با شما ها بودم همه مشکلاتم از یادم رفته بود.یه لحظه آرزو کردم کاش میشد بر گردیم به سال گذشته.خیلی سال خوبی بود

اون موقع بر عکس الان احساس تنهایی نمی کردم.

دوستای خوبم خیلی دوستون دارم

 

الهه

+نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت18:32توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

می گن خداکسانی که دوسشون داره رو بیشتر امتحان می کنه

می گن خدا مشکلات بیشتری رو جلوی آدمهای که قوی هستن می ذاره

می گن خدا به قلب آدمهایی که پاک هستن وبه فرمانش عمل می کنند وگناه کم می کنند بیشتر رنج و درد میده

اما نمی دونم چرا اینقدر منو امتحان می کنه

چرا اینقدر به دل من رنج و عذاب میده

آخه آخه من که پاک آخه من که بنده خوبی نبودم

آخه من که اینهمه گناه کردم چرا پس اینهمه منو امتحان می کنی

آخه چرا با من

اینهمه آدم خوب تو این دنیا وجود داره چرا سراغ اونا نمی ری

اینهمه آدمه بد وجود داره چرا حال اونا رو نمی پرسه

آخه من کسی نیستم

قوی نیستم تحمل این همه درد و عذاب و فشاره روحی رو ندارم

به کی بگم دارم خورد می شم به کی بگم تحملم تموم شده

آخه چرا من ای خدااااااااااااااااا

من که کسی نیستم

آره آره باشه باشه قبول اصلا من همه ای اینا هستم من قوی هستم و ..

ولی پس کی پاداش می دی کی آرامش بهم می دی کی اینهمه امتحان و درد و رنج تموم میشه کی رها و

آزادم میکنی کی عاشق واقعیم میکنی ؟؟؟؟ کی بگو بگو کی کی...

 

الهه

+نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت13:25توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

 

           آدم وقتی خوب قدر چیزی رو می دونه که داره از دستش میده ....

 

 الهه

+نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت21:57توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

                الهه

+نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت20:55توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

سلام دوست جونام .

نگين اين دختره چه بي معرفته.خيلي گرفتار بودم .الانم كلي كارام مونده.

خير سرم فردا ظهر دارم ميرم ولي هنوز چمدونم رو نبستم.

ايشالله ميرم خونه خدا واسه همه تون دعا ميكنم.

اميدوارم به آرزوهاتون برسين.

يه دعاي مخصوص هم واسه كنكوري ها مي كنم.

ديكه بدي خوبي ديدين حلال كنين.

خداحافظ

 

الهه

+نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت0:3توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

تا حالا اتفاقی برايت پيش آمده که خدا را در آن حس کنی؟ حضورش را لمس کنی و رد پای روشنش را ببينی و بگويی

: خدايا! با اينکه نيستی، با آنکه به نظر نمی آيی، اما چقدر هستی! چقدر معلومی!  چقدر واضح و مشخصی

يک کمی فکر کن، يادت که آمد ماجرا را برای خدا بنويس

 

 

 

الهه

+نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت19:35توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .                                                                                  

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می

گفت : می آید،

 من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که

درد هایش را در خود نگه می دارد                                                                                           

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن

گشود :

" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست. 

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی

کسی ام .

تو همان را هم از من گرفتی .این طوفان بی موقع چه بود؟

وسنگینی بغض راه بر کلامش بست...                                                          

سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه

تو از کمین مار پر گشودی .

 گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.


خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو

ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فروریخت .

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

 

 

الهه

+نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت18:33توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...               همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...                                  توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...                و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...                 جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد...

 

الهه

+نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت19:16توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

در این دنیا که من ماندم تیره و تاریک

خدایا رجعتی کن بر من زار

 که بینی روزگارم را

 که بینی حال زارم را

گشته ام پیر و فرتوت در این ویرانکده

مرا دریاب خدایا

مرا دریاب....

+نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت19:51توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

گفت سلام
گفتم : سلام
معصومانه گفت : می مانی ؟
گفتم : تو چطور ؟
محکم گفت : همیشه می مانم
گفتم : می مانم .

روزها گذشت . روزی عزم رفتن کرد . گفتم : تو که گفته بودی می مانی ؟!
گفت : نمی توانم ! قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم

 

الهه

+نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت19:48توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

مرا اینگونه باور کن...کمی تنها...کمی بی کس...کمی از یاد رفته...

خدا هم ترک ما کرده...خدا دیگه کجا رفته؟...

نمی دانم مرا آیا گناهی هست...؟

که شاید هم به جرم آن..........غریبی و جدایی هست...!!!

 

الهه

+نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت18:47توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

 

بودنم را هیچ کس باور نداشت  

                                     هیچ کس کاری به کار من نداشت

 بعد مرگم حک کنید بر روی سنگ   

                                      با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

آنکه اکنون خوابه در این گور     

                                      سردبودنش را هیچ کس باور نکرد

 

                           

 الهه

+نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت18:42توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

فرزندان شما،فرزندان شما نیستند.آنها دختران و پسران اشتیاق زندگی به

خویشند.آنها از طریق شما یه جهان می آیند،اما از آن شما نیستند...     

می توانید دوستشان بدارید،اما نمی توانید اندیشه های خود را درظرف

زندگیشان بریزید.

زیرا آنها آفریدگان اندیشه خویشند.می توانید تنشان را در خانه نگاه دارید، 

اما روحشان را  هرگز.زیرا روح آنها در خانه ی فردا زندگی می کند.      

شما هیچ گاه به خانه ی فردا نمی رسید.حتی در رویا.

بکوشید شاید مانند آنها شوید.اما نکوشید آنها را مانند خود کنید.

زیرا زندگی به قفا نمی نگرد و در دیروزها درنگ نمی کند.   

      "جبران خلیل جبران"

 

الهه

+نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت18:30توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

دنیای بچگی هر کی زودتر بگه دوست دارم برنده ست.

ولی توی دنیای واقعی هر کی زودتر بگه دوست دارم بازنده ست.

+نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت16:40توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

حرف‌های ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه می‌کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی!

لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چه‌قدر زود

دیر می‌شود!

"قیصر امین‌پور"

 

 الهه

+نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت19:43توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

توي اين نامه ي آخر

واسه من نوشته بودي

واسه اين قلب عاشق ؛ تو مثل فرشته بودي

تو نوشتي اگه دوريم ،تو دل هم خونه داريم 

هر جاي دنيا كه باشيم ؛ عشقو ياد هم مياريم

 

كار از اين حرفا گذشته ؛ تو ديگه بر نمي گردي

از همون لحظه بريدي ؛ كه خداحافظي كردي

تو بگو با چه اميدي ؛ چشم به راه تو بمونم

وقتي كه از توي چشمات ؛ ته قصه رو مي خونم

 

اگه دل بريدي از من ؛ دل من اما باهاته .

رفتنت منو سوزونده ؛ نوبت خاطره هاته

مي دونم تمام حرفات ، ناز مهربون بهونه اس

كاش مي ديدي كه هميشه

چشم تو چراغ خونه اس

كاشكي حرفاي تو راست بود

عمر عشق سر نميومد

تموم قصه يه خواب بود

 

كار از اين حرفا گذشته ؛ تو ديگه بر نمي گردي

از همون لحظه بريدي ؛ كه خداحافظي كردي

تو بگو با چه اميدي ؛ چشم به راه تو بمونم

وقتي كه از توي چشمات ؛ ته قصه رو مي خونم

 اگه دل بريدي از من ؛ دل من اما باهاته .

رفتنت منو سوزونده ؛ نوبت خاطره هاته

 

 

 الهه

+نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت19:42توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا |

اوني كه دوسش داري ، بهش نگو دوسش داري...

    ميره و نتهات ميذاره...

اگه باور نداري بهش بگو دوسش داري...

ميره رو دلت پا مي ذاره

آره مي دونم عاشقشي...

عاشق اون نگاهش

آره مي دونم در به دري

تا ببينيش باز دوباره

منم يه روزي مثل تو

عاشق بودم تا پاي جون

عشقم و فرياد زدم و ...

در به دري شدم نگو

رفتش تا تنهام بذاره

روي دلم پا بذاره ...

قلب منو سوزوندو رفت

وفت و با ديگري نشست

رفت و با ديگري نشست...

 

الهه

+نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت19:41توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا |

 

 

پروردگارار:

 

به من آرامش ده تا بپذیرم انچه را نمی توانم تغییر دهم   

 

دلیری ده تا تغییر دهم هر آنچه را می توانم تغییر دهم

 

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم

 

مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

 

 

الهه

+نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت13:54توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

 

خنده ی تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست گاهی دل اونقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدرغم میاره

 

الهه

+نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت14:6توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

....به کرم سبز بينديش !


بيش تر زندگاني اش را روي زمين مي گذراند


به پرندگان حسد مي ورزد


از سرنوشتش خشمگين است


و از شکل خويش ناخشنود است


مي انديشد: « من منفورترين موجوداتم»


زشت- کريه و محکوم به خزيدن بر روي زمين


اما يک روز مادر طبيعت از کرم مي خواهد پيله

اي بتند.


کرم يکه مي خورد.


پيش از اين هرگز پيله اي نساخته.


گمان مي کند بايد گور خود را بسازد


گمان مي کند زمان مرگش فرا رسيده است.


هر چند از زندگي خود تا آن لحظه ناخشنود است:


به خدا شکوه مي برد


« خدايا- درست زماني که به همه چيز عادت

 کرده ام از من مي گيري»


آن گاه خود را نوميدانه در پيله حبس مي کند و

 منتظر پايان مي ماند


مدتي مي گذرد


در مي يابد که به پروانه اي زيبا تبديل شده


مي تواند به آسمان پرواز کند


و بسيار تحسينش کنند


حال از معناي زندگي و از برنامه هاي خدا

شگفت زده شده است !

 

 

مائده

+نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت19:12توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 به قول يه دوست ( گيتا ) :

دس دس دس دس دس دس دس دس دس

سوت سوت سوت سوت سوت سوت سوت

قر ... قر ... قر ... قر ... قر...  قر ... قر ... قر ... قر ... قر

بوس بوس بوس بوس بوس بوس بوس بوس

جیغ جیغ جیغ جیغ جیغ جیغ جیغ

 اگه گفتين چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

امروز تولد فرزانه بود . هر چند كه من امروز مدرسه نرفتم  و نشد

شيريني تولدشو بخورم.

ديشب هم بهش گفتم باهات قهرم از كادو هم خبري نيست  

به هر حال فرزانه جون تولد ۱۷ سالگيت مبارك .

ننه ،مادر   ايشالله عروسيتو ببينم ...  

 

پ.ن : راستی قالبو عوض کردم . خوشگله؟؟؟

 

 

الهه

+نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت19:36توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

سر كلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كن ، گفتم : رفتم ... رفتی ... ساكت می شوم ، می خندم ، ولی خنده ام تلخ می شود ، معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ... و من می گویم : رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شكست ... غم رو دلم نشست رفت و شادیم مُرد ... شور و نشاط رو از دلم برد رفت ... رفت ... رفت ... و من می خندم و می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ، كارم از گریه گذشته كه به آن می خندم

 

الهه

+نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت22:51توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

اگر ميداني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد: زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد . و تو هستی که با دیدنت رنگ رخسارم تغییر می کند و صدای قلبم آبرویم را به تاراج می برد . پس دوستت دارم ای بهترینم . مهم این است که تو فقط باشی ، زندگی کنی ، و نفس بکشی حتی اگر مال من نباشی .

 

الهه

+نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت22:29توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 چقدر سخته تو چشای کسی که تموم
عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم
همیشگی رو قلبت هدیه داد،زل بزنی
و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی
حس کنی که هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته دلت بخوادسرتو باز
به دیواری تکیه بدی که یه بار زیرآوار
غرورش همه وجودت له شده.
چقدرسخته تو خیالت ساعت ها باهاش
حرف بزنی اماوقتی دیدیش هیچی جز
سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه
دونه های اشک گونه هاتو
خیس کنه اما باز مجبور بشی
بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش
داری.

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ
دیگری ببینی و هزار بار تو خودت
بشکنی و اونوقت اروم زیر لب بگی

                 گل من باغچه نو مبارک

 

   الهه

+نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت15:17توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |