تبليغاتX
ناگفته های 12 دختر هم کلاسی



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ناگفته های 12 دختر هم کلاسی

!!!... ورود ممنوع

 
بار الها ....
 
آمده ام تا در سايه مهد تو خستگي را از خود برهانم وکوله بار سنگين گناهانم را بر زمين
 
بگذارم.
 
از پشت کوههاي آرزوهاي طولاني از آنسوي درياهاي غرور وخود خواهي آمده ام تا سر در
 
آستانه
 
پر عظمت تو بگذارم وهاي هاي بگريم...آمده ام تا دستهاي مرا بگيري و با مرواريدهاي با
 
جامهاي
 
خالي نياز با کفشهاي اميد آمده ام تا مرا ببخشايي و گل آرامش را در دل بپرورانم و اطمينان
 
درو کنم
 
ونماز عشق بخوانم.......بيا تا لبريز شوم......
 
 
 
 
 
الهه

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت0:40توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

سلااااااااااااااااام...

من اومدم برای اولین بار وبرای همیشه.....

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت16:47توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

می اندیشم...

می ندیشم به روزگاری که عهد کردیم تا ابدیت دستهایمان در دستان یکدیگر حلقه بماند...

واما امروز...

کاش هنوز کودک بودیم.

کاش کودک می ماندیم... .

کاش باز هم معنای دلتنگی و اشک های حلقه شده در چشمان یکدیگر را می فهمیدیم.

دستانم رو به آسمان است و به انتظار تجدید پیمانی دیگر با ... یارانی قدیمی از جنس بلور.

 

مدتها بود که کسی از ما گرد و غباری از روزی صورت ۱۲ رفیق پاک نکرده بود. به فکرش هستیم اما ... شاید یه حس مشترک بهمون اجازه نده که تازه اش کنیم... حس اینکه دیگه بچه بازی بسه.ما من امروز دلم میخواد به خودم تنها به خودم قول بدم که هر چند وقت یکبار دوباره برای تازه کردنش بیام.

۱۲ رفیق هر کدومتون اگر هنوز با دلتون شریکین پس بیاین بازم باهم شریک باشیم تو زنده کردن ۱۲رفیق همکلاسی...حتی اگر مدرسمون شده دانشگاه و کلاسامون از هم جدا شده.

کیه که بتونه دلها رو جدا کنه...؟

ازهار 

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت16:46توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |