|
اتاق جدیدم را دوست ندارم.... این روزها که دلتنگم ، بودن در این اتاق مرا دلتنگ تر می کند. قبلا در آن اتاق قدیمی ، صمیمی و مهربانم که شبهای زیادی را با درد و دل کردن برایش مرا در آغوش گرمش جای می داد آرامش می گرفتم. چهار دوست مهربان که هر کدام با حرفهایشان برایم مونسی بودند... مونس شبهای تنهایی من. دلم برای یکی از دوستانم که از جنس شیشه بود از دلتنگی میلرزد. او شبهایی که بیتابی مرا بی خواب می کرد به من تصویری نشان میداد که مانند قصه ای مرا به خواب می برد. او به من ماه را نشان می داد. تصویری از یک رویای زیبا. با دیدنش احساس سبکی می کردم. از خود رها می شدم. ماهی که هر بار می خواستم می چیدمش. . . و او باز سر جایش بود و به من می خندید. چقدر ساده بود و ساده مرا همبازی خود می کرد. اما دیگر این شبها مونسی نیست. دیگر در قلب پنجره ام ماهی نسیت. تنها سیاهی شب مانده. حس دلتنگی این شبها دیگر فقط مال من است و . . . من. و دیوار های سردی که زندانبان های من شده اند. کدام سوی آسمان است ماه من. . .؟؟؟
به لب های تو می سازم کلامی فرزانه
با گریه مینویسم : از خواب با گریه پا شدم. دستم هنوز در گردن بلند تو آویخته است عطر گیسوان سیاه تو با لبم آمیخته است... دیدار شد میسر. . . با گریه پاشدم.
می گن خداکسانی که دوسشون داره رو بیشتر امتحان می کنه می گن خدا مشکلات بیشتری رو جلوی آدمهای که قوی هستن می ذاره می گن خدا به قلب آدمهایی که پاک هستن وبه فرمانش عمل می کنند وگناه کم می کنند بیشتر رنج و درد میده اما نمی دونم چرا اینقدر منو امتحان می کنه چرا اینقدر به دل من رنج و عذاب میده آخه آخه من که پاک آخه من که بنده خوبی نبودم آخه من که اینهمه گناه کردم چرا پس اینهمه منو امتحان می کنی آخه چرا با من اینهمه آدم خوب تو این دنیا وجود داره چرا سراغ اونا نمی ری اینهمه آدمه بد وجود داره چرا حال اونا رو نمی پرسه آخه من کسی نیستم قوی نیستم تحمل این همه درد و عذاب و فشاره روحی رو ندارم به کی بگم دارم خورد می شم به کی بگم تحملم تموم شده آخه چرا من ای خدااااااااااااااااا من که کسی نیستم آره آره باشه باشه قبول اصلا من همه ای اینا هستم من قوی هستم و .. ولی پس کی پاداش می دی کی آرامش بهم می دی کی اینهمه امتحان و درد و رنج تموم میشه کی رها و آزادم میکنی کی عاشق واقعیم میکنی ؟؟؟؟ کی بگو بگو کی کی... الهه
ای دادرس بیا که جهان سخت در هم است از شش جهت فشار غم و درد و ماتم است آه ای طلوع فجر ... جان ها به لب رسید از وحشت سیاهی شب های انتظار آیا شود که دیده ی بیمار بی شکیب بیند که صبح سر زد و خورشید بردمید... فاطمه
هر روز صبح به بهانه ی سلامی از خواب بلند می شوم. هر روز برنامه ام را مرور میکنم تا نکند غافل بمانم از امور زندگیم... بی دلیل دلم شور میزند یا حس ششم خدادایست که مرا از وقوع حادثه ای با خبر میکند؟ خدا را با خود همرا میکنم... دستانش را محکم می فشارم تا مبادا رها شوند و من میان هزاران راه سرگردان شوم از پشت مرا هل میدهد. در گوشم می خواند ( من با توام برو ... شهامت داشته باش) و من باور می کنم که تو... هستی ومن آرام با هر قدمی که بر میدارم زیر لب زمزمه میکنم: عشق بر دلها شهامت میدهد عشق بر دلها رشادت میدهد و برای همیشه این به من دلگرمی میدهد که باور داشته باشم دوست داشتن گناه نیست. ازهار...
واین جهان به لانه ی ماران مانند است واین جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند... فروغ فرخزاد فاطمه
|
About![]()
سلااااااااااااااااااام ما 12 تا هم کلاسی هستیم که به پیشنهاد یکی از معلمامون (نارنگی ترش) این وبلاگ رو ساختیم تا حرفایی که براشون گوش شنوایی پیدا نمی کنیم رو بزنیم و خاطرات تلخ و شیرین با هم بودنمون رو به ثبت برسونیم...
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
:: رز سياه / الهه ::
نیلوفر |