|
آدم وقتی خوب قدر چیزی رو می دونه که داره از دستش میده .... الهه
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند شب سلیس است و یکدست و باز شمعدانی ها و صدا دار ترین شاخه فصل ماه را می شنوند پلکان جلو ساختمان در فانوس به دست و در اسراف نسیم گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را چشم تو زینت تاریکی نیست پلکها را بتکان کفش به پا کن وبیا و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :- بهترین چیز رسیدنم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
الهه
بی تو در می یابم ، چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را ، کاهش جان من این شعر من است. آرزو می کردم، که تو خواننده ی شعرم باشی. _ راستی شعر مرا می خوانی؟ نه ، دریغا ، هرگز باورم نیست که خوانند ه ی شعرم باشی. _ کاشکی شعر مرا می خواندی...! ازهار...
همچو سهراب نيستم اهل گلخانه عشق » لاي اين شب بوها « » پاي آن كاج بلند « همچو سهراب نيستم اهل نقاشي و مشق پشت آن اردوها در پي قايق و بند خانه ما در ميان كوچه هاست در ميان هاي و هوي بچه هاست در كنارم گر چه از گل خبري نيست ولي !! كوچه هاي گلزارند قلبهامان هر زمان رنگ گلي مي گيرند گويي از فصل بهاران آيند رنگي از عاطفه ها بويي از مهر و وفا رختخوابم گرچه بر روي علفهايي نيست شاد و سرمست زآنم كه هنوز رختخوابم تن با جان علف هايي نيست من وضو با نفس مهر و وفا مي گيرم قلبه ام كعبه دل و خداي من هنوز خالق عشق و رموز نام پاكش الله جلوه بي همتاست گر چه سجاده من رنگ سبزي دارد ، سبزتر از هر دشت گرچه مهرم بوي خاكي دارد ، رنگ و بوي كربلايي دارد شاد و سرمست زآنم كه هنوز خانه ما در ميان كوچه هاست در ميان هاي و هوي بچه هاست فرزانه
ا ینو یه آدم با احساس نظر گذاشته بود منم تو وب نوشتم که همه از خوندنش لذت ببرن... تورا دوست میدارم فاطمه تقدیم به همه آنانی که دوست میدارمشان خیلی
حضور نگاهت،
لبخند آسمان در بغض کویر گمشده است، دیگر آوازی برای سرودن نمانده آشیانها سر به سایبان سرد سکوت ساییده اند و هیچ فاخته ای میل به همدردی ندارد من اما... هنوز به شب ایمان دارم! فاطمه
لحظه های شرجی مرداد دارند رو به روی روزگار انتظار من رژه می روند. روزمرگی ام را تکیه داده ام به دیوار کوتاه تراس خانه... با تمام وجودم متمرکز شده ام روی ته مانده های لبخند شرجی و بی دریغ تو ، که ماسیده در جای جای ذهنم. خودت می دانی این سطر ها ، آبستن چه جمله ای هستند. میدانی؟ مگر نه؟! یک درد مزمن ، جا خوش کرده در بند بند استخوان های تنم. یک حفره ی پر رنگ ، میهمان ناخوانده ی گوشه ی راست قلبم شده است. خضورشان را حس میکنم. حضور درد و تهی بودن بخشی از بدنم را. خودت میدانی این سطر ها آبستن چه جمله ای هستند . میدانی؟ مگر نه؟! این روزها دارم با جدیت تمام مطالعه میکنم. چه از این بهتر.؟ میخواهم در تمام جنبه های زندگیم موفق باشم. از این به بعد نویسندگی می شود شغل ثابتم. دیگر میخواهم بنویسم ، بنویسم ، بنویسم... خودت میدانی این سطر ها ، آبستن چه جمله ای هستند. میدانی؟ مگر نه؟! دیروز چند پنجره ی تمام قد را جایگزین دیوار های خانه کردم. میخواهم تمام رفت وآمد های جاده ی رو به رو را زیر نظر داشته باشم. دیگر حساب افتادن برگ از درخت را هم دارم. میز تحریرم را گذاشتم روبه روی یکی از این دیوار های شیشه ای. هر یک سطری که مینویسم سرم را بلند میکنم. و... به آن سمت دیوار نگاه میکنم. میترسم در این فاصله ی یک سطر نویسی سعادت دیدن تو را از دست بدهم.! اما.... هنوز که غرق شده ام در لا به لای این همه سطر تو نیامدی.! تو مرا خوب میشناسی.! خودت خوب میدانی تمام این سطر های پراکنده ، آبستن چه جمله ای هستند: دلم برایت تنگ شده است شدید! شدیدتر از بارانی که به دیوار شیشه ای میکوبد. نمیدانم چرا آن درد و حفره ی سطر های بالا دارند عمیق تر می شوند. عمیق تر از دلتنگی هایی که تمام سعی ام را کردم تا پنهان نگه شان دارم. این روزها تو کجایی؟ تویی که انتظار دیدنت دارد مرا به سمت باران میکشاند؟! تویی که حضورت درد حفره ناخوانده را محو میکند از روزگار بدنم. ازهار...
تقدیم به کسانی که یاد خدا آرام دل های پاکشان است. یادمان رفت تورا پی اندوه نگاری که شبی بی خبر رفت و دگر بازنگشت! یا پی یک لذت شادی ژرف ، روی اندیشه ی پر وسوسه ی دانایی آری اینبار هم انگار ، یادمان رفت تو را...! به کجا می رفتیم که تو از خاطرمان میرفتی؟! به جهانی که در آن، از زمین دلمان، علف هرز" چرا؟" می رویید؟ یا به آن وادی سرگردانی که هوایش همه از حسرت و تردیدبه تنگ آمده بود. به کجا میرفتیم؟! تو پر از معجزه بودی و من وما و همه در دل روشن نور، با چراقی همه اما و اگر ، پی تو میگشتیم.! ... تو همین جاهایی... من تو را میبینم: که در آغوش زلال مادر ، مثل موسیقی آرام هوا، مینشینی و به من میخندی... با همین نزدیکی ، روی لبخند پر از مهر پدر مثل یک کودک پر شور و امید، دست تردیدرا، به یقین میگیری! تو همین جاهایی... من چرا یادم رفت که تو هستی پای پرواز پر پروانه! و چرا میگشتم همه دنیا را پی برهان ودلیل این همه کافی نیست؟ این همه خوبی و نور ، این همه شادی و شور...؟ این همه زیبایی ، این همه لحظه ی سر مست غرور...؟ من چرا دلتنگم...؟ تو که هستی!! و کسی می آید که به ایمان تو بی تردید است و دلش آنقدر بی رنگ است که از آن سوی دلش حرمت آبی فدا پیداست! من چرا یادم رفت که تو هستی و چرا می گشتم ، همه عمرم را پی فهمیدن تو...؟ که تو هر لحظه همین جاهایی ... و مرا می فهمی. و من از بودن تو ، خود آرامش و عشقم، و پر از امید ونور... و دگر میدانم که تو هستی ، همه جا وهمه وقت... و به من نزدیکی ... تو همین جاهایی.
تقدیم به کسانی که به تازگی طعم شیرین مادر شدن و خاله شدن را چشیدن... فکر کنم از این به بعد از این شعرا بیشتر به دردتون بخوره.... لالا،لالا گل پونه گدا اومد در خونه نونش دادیم بدش اومد خودش رفت و سگش اومد لالا،لالا گلم باشی تو درمون دلم باشی بمونی مونسم باشی بخوابی از سرم واشی لالا،لالا گل خشخاش بابات رفته خدا همراش لالا،لالا،گل فندق ننه ات آمد سر صندوق لالا،لالا گل پسه بابات رفته کمر بسه لالا،لالا گل زیره چرا خوابت نمی گیره؟ که مامان قربونت می ره. ازهار...
وای باران ، بارن شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. میرد مرغ نگاهم تا دور، وای باران، باران پر مرغان نگاهم راشست . خواب رویای فراموشیهاست خواب را در یابیم، که در آن دولت خاموشیهاست. من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها می بینم، و ندایی که به من می گوید (( گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است.)) دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیند. مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا میچیند آسمان آبی ست ، پر مرغان صداقت آبی ست دیده در آیینه ی صبح تو رامی بیند. از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پر وبال. (( تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی ... تو چنان شبنم یاکه سحری؟ نه ، از آن پاک تری تو بهاری؟ نه ، بهاران از توست از تو میگیرد وام هر بهار این همه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو ...!!))
|
About![]()
سلااااااااااااااااااام ما 12 تا هم کلاسی هستیم که به پیشنهاد یکی از معلمامون (نارنگی ترش) این وبلاگ رو ساختیم تا حرفایی که براشون گوش شنوایی پیدا نمی کنیم رو بزنیم و خاطرات تلخ و شیرین با هم بودنمون رو به ثبت برسونیم...
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
:: رز سياه / الهه ::
نیلوفر |