|
یکی بود یکی نبود. من دوست دارم داستان هایم را سطر به سطر بنویسم. شبیه سطر های شعر. اینگونه احساس می کنم شاعر شده ام. وقتی یک سطر عادی را خلق می کنم ، برایم میشود زبیا ترین اثر دنیا...! مثل همین نوشته هایی که دارند رو به روی تو عرض اندام می کنند. من عاشق شعر هستم. در بین تمام شعر های دنیا یک بیت شعر را با خودم همیشه تکرار می کنم. منظورم همان بیتی است که شده ورد زبان من و تو . منظورم همان شعری است که آشنا با زبان من و سکوت مهربان و شرجی توست. منظورم " دوستت دارم " است. هر بار که این جمله را تکرار می کنم ، تمام ثانیه ها می شوند نت های موسیقی. من شاداب می شوم ، شاداب تر از خورشید! و تو زیبا می شوی زیبا تر از همیشه. میبینی؟! چقدر سطر به سطر نویسی خوب است؟! این هم یک داستان بکر: یکی بود یکی نبود... خدا بود ، من بودم و تو. ما بودیم و یک جمله ی رویایی... . دوستت دارم ... ازهار...
تقدیم به همه ی کسایی که عاشق نی نین (مثل من)
به آسانی میشود در دفترچه تلفن کسی جا پیدا کرد ولی به سختی میشود در قلب کسی جا پیدا کرد... دوست داشتن همیشه گفتن نیست . گاه سکوت است . گاه نگاه.....!!! فرزانه
تقدیم به کسایی که هم گل دوست دارن هم ( نی نی )... ازهار...
پیرمردبه من نگاه کرد وپرسید چند تا دوست داری؟ گفتم چرا بگم ده تا بیست تا... جواب دادم فقط چند تایی پیرمرد آهسته و به سختی بر خاست و در حالی که سرش را تکا ن می دادگفت تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری ولی در مورد آنچه می گویی خوب فکر کن خیلی چیزها هست که تو نمی دونی دوست فقط اون کسی نیست که تو بهش سلام می کنی دوست دستی است که تو را از تاریکی و نا امیدی بیرون می کشد درست هنگامی.دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون آن بکشند دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو را رها کنه صدائیه که نام تو را زنده نگه می داره حتی زمانیکه دیگران تو را به فراموشی سپرده اند اما بیشتر از همه دوست یک قلب است یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید پس به آنچه می گویم خوب گوش کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است وفرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟ سپس ایستاد و مرا نگریست در انتظار پاسخ من با مهربانی گفتم اگر خوش شانس باشم ...فقط یکی و آن تویی بهترین دوست کسی است که شانه هایش را به تو می سپارد در تنهائیت تو را همراهی می کند و در غم هاتو را دلگرم می کند کسی که اعتمادی را که به دنبالش هستی به تو می بخشد وقتی مشکلی داری آن را حل می کند وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به تو گوش می سپارد وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد غیر قابل تصور است چقدرخداوندبزرگ است درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را ازاو نداری...!! فرزانه
وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند... و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی شود... یک امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ایی نمی تواند او را از تو بگیرد. او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و بر روی زشتی های تو پرده ی اغماض می افکند. اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است بند بند تنت از هم می گسلد. بیش از پیش خدا را دوست بگیر ازهار...
آخرين شب امشب آخرين شب استرس وهول وولاي امتحان است آخرين شبي كه با اين استرس مي خوابيم كه يك سوم كتاب رو هنوز نخونديم آيا صبح بيدار مي شيم كه بخونيم تمام شب ازاسترس اين كه خواب نمونيم نمي تونيم بخوابيم آخرين شبي كه فكر مي كنيم كه خدا نكنه كه طراح سوال موقع طرح سوال با زنش يا باشوهرش دعواش نشده باشه خلاصه كه اگه خدا بخوادكمترازدوازده ساعت ديگه بالاخره ديپلمون رو ميگيريم خداكنه كه امشب هم به خوبي وخوشي بگذره آرزوي موفقيت براي تمامي بچه هامون مي كنم زهرا
سلام دوستان... ازتون خواهش می کنم حتما به وب زیر یه سر بزنید که فقط یه کم قدر زندگیتونو بیشتر بدونید و هر کمکی از دستتون بر میاد برای این قربانیان بی فکری مسئولان انجام بدید... اگرم هیچ کمکی نمی تونید بکنید حداقل براشون دعا کنید..همین ممنون از همگی فرزانه
چه کس می داند که شب در کارنامه سیاه زندگی اش چه کرده است که... افتخار گرفتن این همه ستاره را دارد........؟ فرزانه
برای یک دوست مشنواي دوست كه غيراز تومرا ياري هست يا شب وروزبه جزفكر توهم كاري هست اين شعر كاملا درست من شايد اكثرشبها حتي در خواب هم به فكر دوستم هستم چون شبها هم خوابش رامي بينم وهميشه بعداز موفقيت خودم به موفقيت كس ديگري جزاو فكر نمي كنم ومن اين هارا ننوشتم كه خودنمايي كنم ولي مي خواستم به دوستم بگم كه چقدر دوسش دارم وديوانه وار خاطرش رو مي خوام ودوست دارم هميشه لبشو خندون ببينم وبرق تو چشاش ببينم اين متن را باتمام وجودم براي كسي جز ازهارگلم ننوشتم زهرا
روزی هزار بار بر صفحه ی دل بنویس میان بودن و نبودنش تنها یک حرف فاصله است به همین سادگی... و من روز و شب جریمه ی سنگین رفتنت را پرداختم... و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد کسی نفهمبد که از (ب) بودنت تا (نون) نبودنت فاصله تا بی نهایت است... .
خنده در طولاني كردن عمر موْثر است خنده سن فرد را كمتر نشان مي دهد خنده هورمون سروتونين راافزايش داده واحساس سرخوشي ايجاد ميكند خنده كلسترول خون را پايين مي آورد خنده تعداد ضربان قلب را پايين مي آورد كه در سلامتي موْثراست خنده درپيشگيري سكته هاي قلبي ومغزيبسيار موْثر است خنده چروك صورت راازبين مي بردولي اخم چروك صورت ايجاد مي كند خنده دويدن بي حركت نام گرفته است وافراد چاق را لاغرو افراد لاغر راچاق مي كند خنده در بهبودي روابط انساني بسيار موْثر است خنده شادي مي آورد همانطور كه شادي خنده مي آورد خنده محبوبييت وجذابيت ايجاد مي كند تاوقتي كه خنده اين قدر اثرات خوب داره ما چرا نخنديم در ضمن بقيه اثرات رابعد براتون مي نويسم زهرا
پرم از واژه های پریشان احساس
اشباع شده ام از اندیشه های سبز طوفان زده. مثل همیشهشعر دارد از سرو کولم بالا می رود: بس است چله نشستن گذشت فصل صبوری... این بغض نا خوش احوال حتما دلیل دارد... دیوار ها فریاد می زنند و من سرا سیمه خاطرات را از پنجره بیرون می ریزم!!! یک لحظه تو را دیدم و نگاهم سالها زندانی زنجیر پنجره ها شد... این شعرهای سر به هوا دست از سر من بر نمی دارند هرگز. می دانم از امروز تا همیشه شاعرتر می شوم. می دانم که دیگر باران می شود همسایه دیوار به دیوار بالشم... می دانم که سکوت موسیقی ممتد زندگیم و این صدای خسته خود را پنهان می کند پشت همه ی دلتنگی ها... البته اشکال ندارد ولی دیگر کاری از دست من و درخت آشنای پشت پنجره بر نمی آید... من دیگر هزار بار خود را با این واژه ها زخمی نمی کنم... من دارم بسوی خودم می روم و بی خیال دلتنگی که به کنج انزوامی کشانمش به زور... من هستم شاید هم نیستم ... اما هنوز جاده ی رو به آفتاب و امید هست فاطمه
از اونجایی که ما با تبادل لینک مشکلی نداریم... خیلی راحت دوستانی رو که ما رو لینک می کنن ما هم لینکشون می کنیم. ولی جنگ بین دوتا صاحب وبلاگ برای این که کدومشون اول اون یکی رو لینک کنه خیلی جالبه. چون مدتها بود که من با برادرم ( جواد ) سر این که کی اول اون یکی رو لینک کنه با هم کلی بحث داشتیم تا این که من به دلیل بزرگواریم بعد از مدتها لینکش کردم. اما امروز بعد تلفنی که خودش بهم کرد فهمیدم طی یک متن مختصر به صورت نه چندان رسمی وبلاگ 12 رفیق را معرفی کرده ... بخاطر اینکه رسما از طرف برادر عزیزم تهدید شدم نمی تونم چیز خاصی در مورد وبلاگش بگم. لطفا شما هم برای جلو گیری از کهتری و سرخوردگی یک جوان اهل سیاست یه نیمچه نگاهی به وبلاگش که توی لینک دوستانه بندازید... (ثواب داره)... ازهار
ای کاش روزی ای کاش های همه تمام شود ... و ای کاش... کاش... ای کاش بدانی که کسی جز تو ، به قلب و به برم نسیت در عالم بی طاقتیم مهر تو افتاده و یار دگرم نیست ای کاش بدانی که صدای نفست می شکند شیشه ی غم را در صورتی از عشق بیافتادم و راه سفرم نیست ای کاش بدانی که دلم حسرت جادوی تو دارد از کوچه ی عشق دگری گذرم نیست ای کاش بدانی که تویی نور شب من در قلب شکسته به جز از تو نظرم نیست ای کاش بدانی که تویی هر نفس آهنگ دل من بعد از همه شب های جدایی ، ز خودم هم خبری نیست . . . ازهار
تا به حال کسی از شما سوالی پرسیده؟ بله بار ها از شما سوالهای مختلفی پرسیده شده . اما چند بار به آن درست جواب دادید ؟ چند بار بهش گفتين بروالان حال ندارم ؟ برو الان گشنمه نمي تونم جواب بدم . الان سرم درد مي كنه . يا اين كه اين چه سوالي كه مي پرسي اين چه در خواستي كه داري اما اون كسي كه هيچ وقت هيچ بنده ايش را بي جواب نمي ذاره هيچ وقت نمي گه الان كار دارم . الان حوصله شنيدن حرفات ندارم واون پاسخگوي هميشگي ميشه ودر هر حال جواب بنده هاشو مي ده خداست زهرا
الهه این شعرم از طرف هممون برای تو: زندگی در صدف خویش گهر ساختن است در تف کوره ی غم رفتن و نگداختن است هنر زنده دلان خواب و پریشانی نیست از همین خاک، جهان دگری ساختن است فرزانه
الهه جونم سال نو...نه سال تحصیلی جدید...نه نه آغاز یه فصل جدید...بازم نه سالگرد ازدواج...ای وای تو که شو هر نداری آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااان از طرف همهمون
این از اون شعرایی است که یهو میان البته اگه بشه اسمشو گذاشت شعر
تقدیم به بهترین و بزرگترین مادر دنیا که همه ی مامانا رنگ و بویی از او دارن کوچه هایم بی قرار توست مادر لحظه هایم بی صدای توست مادر قلب من با تو میان در شکست تکه هایش بی دوای توست مادر بی تو هر شب را به یادت سر کنم چشمهایم در فراغ توست مادر فاطمه
فرزانه
فردا تو چشم می گشایی و دنیا با لبخندت بار دگر شکوفا خواهد شد. شاد باش زیرا همین فرداست که می توانی هم پای کودکان آرزو کنی. فردا کودک باش به یاد ایامی که ندانستی که روزگاران کودکی است و چه قدر زبیا و زود گذر است. به یاد ایامی که کودک بودی و همه چیز جلوه ایی کودکانه داشت. به یاد ایامی که دعا می کردی هر چه زود تر با کفش های کوچکت راه ها را بپیمایی وزمین شیفته ی پاهای عریانت بود. روزهایی که با لذت راه می رفتی و با نوازش دستان کوچکت برگ ها را غرق در شور و سر مستی می کردی. آن روز ها که باد در میان گیسوانت به رقص در می آمد و عطر موهایت چون شکوفه های بهار همه جا پراکنده می شد و یاد آر روز هایی را که آرزوی شکوفا شدن در دلت غوغاها به پا می کرد و قشنگ ترین روزها را در رویا های فرداها می دیدی . روزهایی که دستان کوچکت را در بزرگترین دستکش ها جا می دادی و دست های بزرگی ات را تصور می کردی و به خاطر بسپار امروز را که حسرت به دست کردن دستکش های کودکی باز در دلت ماوا گزیده است. فرصت نا امیدی نیست ... زندگی چون رود خانه ایی خروشان در جربان است. تو نیز زندگی کن ... . ازهار
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم: عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث فرزانه
این روزها که می گذرد شادم... اما نه ناشادم می ترسم می سوزم شاید هم میسازم می ترسم از تکرار روزها می سوزم از بی حدی عادتها شاید هم می سازم با همه اینها. فاطمه
چه تفاوتی می کند که کجای این دنیا باشی وقتی که هیچکس به زبان تو حرف نمی زند و همه بیگانه اند با آن لحظه های ناب که دیوانه ات می کند و آن ترانه های عجیب که زیر لب زمزمه می کنی؟ وقتی که هیچکس نمی فهمد و قرار بر این است که تا ابد نفهم بماند این روز ها من به درد های بیشمار مبتلام و خواب عزیزان از دست رفته می بینم و دلم کمی مرگ می خواهد از نوع مرغوبش این روز ها همه دورند خیلی دور و برای من از دورها بوسه می فرستند و این منم که خود را به آن راه می زنم و کاش آن راه به هیچ کجا نرسد حتی خانه کودکی هایم چرا باور نمی کنی که حالم بد است؟ کاش یک روز در راه خانه گم شوم و تا ابد به دنبالم بگردند در حالیکه من بالای یک درخت برای همیشه به خواب رفته ام درست مثل آن قدیم ها آن قدیم هایی که هیچ وقت نبوده اند فرزانه
دیگری ندارم جز او... اما بنده ام چنان بامن حرف می زند گویی خدای همه هستم جز او... فاطمه
فاطمه
درودهایمان تقدیم به کسانی که با همه ی کاستی ها دوستمان دارند و ... وحتی در ساده ترین ها باز هم حاضرند ما را به همه دنیا نشان دهندو بگویند این دنیای من است. فاطمه
مجنون به آسمان نگاه کرد. آسمان نارنجی بود . بوی غروب می داد. بوی رفتن. انگار آتشی در دلش شعله می کشید. صدایی مجنون را می خواند ... صدایی از دوردست ها ! مجنون می خواست به دنبال صدا برود . اما لیلی چه می شد ؟! مجنون میان بودن و نبودن ، رفتن و ماندن باید یکی را انتخاب می کرد . مجنون می خواست به دنبال صدا برود و لیلی بی تاب بود . مجنون تاب دیدن بی تابی های لیلی را نداشت ... مجنون اشک می ریخت . روزها و شب ها . خداوند اشک های مجنون را می دید . خدا به مجنون گفت : مجنون باید بروی ! ماندن بوی غروب می دهد . بوی تکرار و عادت و تمام . اگر هستی برو که ماندن بودن نیست ! ... و مجنون از پس هزار آری و نه ، هزار دل دل کردن و بی تابی ، حرف خدا رو می شنید . مجنون رفت . و لیلی دیگر باور کرده است که مجنون هرگز نبوده ... آخر دیگر نه لیلی ، لیلی ست و نه مجنون ، مجنون ... فاصله لیلی را در مجنون و مجنون را در لیلی جــا داده است . فاصله لیلی و مجنون را تا یکی شدن کشانده است . ... عشــق در فــاصــله بیداد می کند . فرزانه
تا حالا اتفاقی برايت پيش آمده که خدا را در آن حس کنی؟ حضورش را لمس کنی و رد پای روشنش را ببينی و بگويی : خدايا! با اينکه نيستی، با آنکه به نظر نمی آيی، اما چقدر هستی! چقدر معلومی! چقدر واضح و مشخصی يک کمی فکر کن، يادت که آمد ماجرا را برای خدا بنويس الهه
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش واو هردم دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را... فاطمه
|
About![]()
سلااااااااااااااااااام ما 12 تا هم کلاسی هستیم که به پیشنهاد یکی از معلمامون (نارنگی ترش) این وبلاگ رو ساختیم تا حرفایی که براشون گوش شنوایی پیدا نمی کنیم رو بزنیم و خاطرات تلخ و شیرین با هم بودنمون رو به ثبت برسونیم...
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
:: رز سياه / الهه ::
نیلوفر |