تبليغاتX
ناگفته های 12 دختر هم کلاسی



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ناگفته های 12 دختر هم کلاسی

!!!... ورود ممنوع

 

 تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد . . .

 

مائده

+نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت19:44توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

بی تو امشب باز يک گوشه نشستم در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم از همه چيز و همه کس به تو گفتم های های گريه کردم زار زار ناله کردم گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم از همه چيز و همه کس من گسستم با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟ تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم . . .

 

مائده

+نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت19:42توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

آن روز با تو بودم

امروز بي توام

آنروز كه با تو بودم

 بي تو بودم

امروز كه بي توام

با توام . . .

 

مائده

+نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت19:39توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا |

 

زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ0 ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي . . .

اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت اما اينو يادت باشه باز مي شه زندگي رو ساخت . . .

 

مائده

+نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت21:0توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

گاهی سکوت می کنم . . .

شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد . . .

مائده

+نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت20:50توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

اين همه حسود بودم و نمي دانستم .

به نسمي كه از كنارت

موذيانه مي گذرد

به چشم هاي آشنا و پر آزار ،

كه بي حيا نگاهت مي كند

به آفتابي كه فقط تلاش گرم كردن تو را دارد ،

حسادت مي كنم . . . . . . . . .

من آنقدر عاشقم

كه به طبيعت بدبينم

طبيعت پر از نفس ها آدمي است ،

كه مرا وادار مي كند حسادت كنم

به تنهايي ام

به جهان

به خاطره اي دور از تو . . . . .

مائده

+نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت20:49توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

ميگن چشماي عاشق يه دنيا شعرو قصست

 

اما چرا عزيزم چشاش لبريزه غصست

 

ميگن گل شقايق نشونه داغه عشقه

 

من از نگاه داغت شدم باغ شقايق

 

 ميگن اشکاي عاشق پيشه خدا عزيزه

 

 نمي دونم تا کي بايد بريزه و بريزه و بريزه

 

وقتي شبا تو آسمون رنگه چشاتو مي بينم

 

 دلم مي خواد بهت بگم جز تو رويا ندارم . . .

 

مائده

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت18:41توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود

 

 و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

 

 زني در حال عبور او را ديد .

 

 او را به داخل فروشگاه برد

 

و برايش لباس و کفش خريد

 

 و گفت: مواظب خودت باش

 

کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

 

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه

 

 من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم

 

  کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داری . . .

 

 

مائده

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت18:40توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

شايد آن روز که سهراب نوشت :

 

(( تا شقايق هست زندگي بايد کرد ))

           

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

    

بايد اينجور نوشت: 

  

هر گلي هم باشي 

 

چه شقايق

 

چه گل پيچک و ياس

 

زندگي اجبارست

 

مائده

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت18:38توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

من صبورم اما...

 

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

 

 یا اگر شادی زیبای تو را

 

 به غم غربت چشمان خودم می بندم

 

 من صبورم اما..

 

. چقدر با همه ی عاشقیم محزونم!

 

 و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

 

 مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

 

من صبورم اما...

 

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

 

 بی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروب

 

و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند

 

 من صبورم اما...

 آه این بغض گران صبر چه می داند چیست

 

مائده

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت18:35توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

قابل توجه کسانی که فکر می کنن ما فقط جنبه ی فراق عشق رو می بینیم:

ما اگه از فراق و جدایی و این حرفا می ننویسیم شاید ممکنه که ما یه عاشق واقعی نباشیم و یه عشق رو تجربه نکرده باشیم ولی ممکنه همون قدری هم که ما از عشق چشیدیم فقط تلخی فراقش تو دهنمون مونده باشه گرچه می تونه نا شکری هم باشه... واینکه نگران نباشین ما لحظه های خوبی هم تو همه این دوست داشتن ها داشتیم و ازشون هم خیلی لذت بردیم حالا چون ممکنه بعضی اتفاقای تلخ افتاده باشه و ما هم وبمون رو یه جای امن برای گفتن نگفته ها می دونیم نا راحتی هامون رو اینجا تخلیه می کنیم و صرفا همه این مطالب واقعیت نداره و چون ما این شعرا رو دوست داریم در اختیار بقیه هم می ذاریم و این فراق و جدایی می تونه از طرف بهترین دوستایآدم هم باشه یا حتی نا مردی هایی که به آدم میشه پس خیلی نگران هجران و فراق ما نباشید... ما لحظه های قشنگی هم داریم که با هیچی عوضشون نمی کنیم.

فاطمه ت

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت18:20توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

زير باران  بيا قدم بزنيم

حرف نشنيده اي  به هم بزنيم

نوبگوييم و نو بينديشيم

عادت كهنه  را به هم بزنيم

و ز باران كمي  بياموزيم

كه بباريم  و حرف كم بزنيم

كم بباريم اگر، ولي  همه جا

عالمي  را  به چهره  نم بزنيم

سخن از عشق خود به خود زيباست

سخن هاي  عاشقانه اي  به هم بزنيم

قلم  زندگي  به دل است

زندگي  را بيا  رقم بزنيم

سالكم  قطره ها در انتظار  تواند

بیا زیر باران قدم بزنیم

مائده

+نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت23:0توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

عاشقی خود ادعایی بیش نیست

تا نبیند رنج و حرمان فراق

هست فرقان بهر هر نیک و بدی

می شودروشن به هجران این نفاق

من هنوز از بلبلان عاشقترم

حجتش دردی که در دل می کشم

گاه گه چون چشم بر هم می نهم

مزه اش چون روز اول میچشم

چون در آید از در آن دلدار ناز

آن نگار خوش خرام خوش روش

تنگ می گیرد نفس در سینه ام

گرددم افزون و افزون تر تپش

آه آه ای دوست بازا در برم

تا سحر گردد مرا این شام تار

با قدم هایی که بر چشمم نهی

می کنی پاییز عمرم را بهار

فاطمه ت

+نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت20:30توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

این بار بیشتر به این جمله فکر کنیم که:

                                                      این جمعه هم غروب کرد

فاطمه ت

+نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت20:23توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

صداي شکستن قلبم را نشنيدي چون غرورت بيداد مي کرد اشکهايم را نديدي چون محو تماشاي باران بودي ولي اميدوارم انقدر در آيينه مجذوب نشده باشي که حداقل زشتي ديو خود خواهيت را ببيني باشد که باديگران چنان نکني که با من کردي. . .

مائده

+نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت14:56توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

بچه ها سلام . . .من از این به بعد کمتر میام . . .امتحانامون داره شروع میشه فدا هم تلریخ دارم هیچی نخوندم . . .برام دعا کنید خیلی دلشوره دارم 

 

چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!

 

مائده

 

+نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت14:42توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم 

اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست، وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم 

عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم

مائده

+نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت14:37توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

خواهر کوچکم از من پرسيد

 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!


من به او خنديدم


کمي آزرده و حيرت زده گفت


روي ديوار و درختان ديدم


باز هم خنديدم


گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه


پنج وارونه به مينو ميداد


آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد


بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم


بعدها وقتي غم


سقف کوتاه دلت را خم کرد

 
بي گمان مي فهمي 


 پنج وارونه چه معنا دارد

 

مائده

+نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت14:30توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ...
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم ...
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد ...
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند ...
همه مي گفتند باران رحمت خداست ..
ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته ...
ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته
چراانقدر خدامونو اذیت می کنیم . . .

مائده

+نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت14:23توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

سر كلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كن ، گفتم : رفتم ... رفتی ... ساكت می شوم ، می خندم ، ولی خنده ام تلخ می شود ، معلم داد می زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ... و من می گویم : رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شكست ... غم رو دلم نشست رفت و شادیم مُرد ... شور و نشاط رو از دلم برد رفت ... رفت ... رفت ... و من می خندم و می گویم : خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ، كارم از گریه گذشته كه به آن می خندم

 

الهه

+نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت22:51توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

اگر ميداني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد: زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد . و تو هستی که با دیدنت رنگ رخسارم تغییر می کند و صدای قلبم آبرویم را به تاراج می برد . پس دوستت دارم ای بهترینم . مهم این است که تو فقط باشی ، زندگی کنی ، و نفس بکشی حتی اگر مال من نباشی .

 

الهه

+نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت22:29توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

                                                                                 ** دلشدگان **

           دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد                             یاد حریف شهرورفیق سفر نکرد

           یابخت من طریق مروت فروگذاشت                            یا او به شاه راه طریقت گذر نکرد

           گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم                              در سنگ خارقطره ی باران اثرنکرد

          شوخی نگرکه مرغ دل بی قرار من                            سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد

         هرکس که دیدروی توبوسید چشم من                          کاری که کرد دیده ی من نظر نکرد

                                                      کلک زبان کشیده ی حافظ در انجمن

                                                     با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

+نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت16:26توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا |

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه بايد بروم حو صله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسا له اي نيست

فرزانه

+نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت15:11توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

به نام خدایی که همین نزدیکی هاست...

انقدر نزدیک که اگر دست دراز کنی می توانی دستان گرمش را روی شانه هایت حس کنی

   انقدر نزدیک که اگر گوش هایت را تیز کنی

 می توانی زمزمه اش را کنار گوش ات بشنوی:

بنده ی من! اگر تنها شدی من با توام

                   خسته دل از هر که و هر جا شدی من با توام

گر به کنج بی کسی امیختی با درد خویش

 دل گران از مردم دنیا شدی

                                               من با توام!

پس به او توکل کن .دستانت را به سویش دراز کن و ارام ...ارام ارام  برایش بگو که یک جفت

بال میخواهم که مرا به ملکوت تو برساند...

فرزانه

+نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت15:0توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

اگرچه زبان کامل ترين دستگاه برای برقراری ارتباط است اما من با چشمانم با تو حرف می زنم : غمگين نباش...

فرزانه

+نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت14:51توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

یاد من باشد از فردا صبح جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا، آب ، زمین

مهربان باشم، با مردم شهر

وفراموش کنم هرچه گذشت...

خانه ی دل، بتکانم از غم

و به دستانی از جنس گذشت

بزدایم دیگر، تاری گرد کدورت از دل

مشت را باز کنم تا که دستی گردد و به لبخندی خوش...

دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق سلامی بدهم

و به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد فردا

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی...

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزیم

شاید به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم در دل !...

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی خودم عرضه کنم...

یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما

به سلامی دل همسایه ی خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر زمین، بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق... تا برسد هم سفری

ببرد این دل ما را با خود و بدانم دیگر :

قهر هم چیز بدیست! یاد من باشد

که دگر فرصت نیست و بدانم که اگر دیر کنم،

مهلتی نیست مرا، و بدانم که شبی خواهم رفت

و شبی هست مرا که نباشد پس از آن...... فردایی....!

فرزانه

+نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت14:42توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

تا حالا شده حس کنی دیگه همه درا داره به روت بسته میشه . . .؟

من دارم درک میکنم که داره همه چی تموم میشه . . . چرا آدم ها انقدر بی وفا شدن چرا . . .؟ حتی دوستام . . .؟

دیگه به کی با ید دردتو بگی . . . کجا باید فریاد بزنی که :

من از زندگی خسته شدم !!!!!

 پس چرا یکی نمی یاد بگه بابا از زندگی خسته نباشید . . .؟ این سوال رو همیشه از فاطمه ت می پرسم میگه : تا این حد رسیدی حتما یکی نباید بیاد بهمون بگه . . .

بابا پس اون بالایی کجاست اونی که به قول خودم مزاحم همیشگیشم چرا تو موقع درد و ناراحتیم پیشم نمیاد حداقل بیاد بگه بنده من عیبی نداره من باهاتم . . .

مگه خدا خودت نگفتی تو قلب های شکسته خونه داری پس کجایی ؟ قلبم خیلی شکسته خیلی ولی اونی که باید صدای شکستنشو بشنوه نمی شنوه . . .

آره تا الان من به همه امید می دادم ولی حالا خودم . . .

دارم تنها میشم !!! تا کی باید لال بمونم هیچی نگم تا میام حرف بزنم میگن مائده هیچی نگو ساکت باش . . .

نا کی؟

قلبم داغونه دیگه تیکه تیکه شده چرا کسی پیدا نمیشه چرا مرحم دردم بیشتر نمک می پاشه . . . چرا هر کسی که دوسش داری میره . . .چرا قلبت رو میشکنه . . .آره شکستنش خیلی آسونه ولی چسبوندنش سخت تر . . .

خسته شدم . . . نمی خوام امیدمو از دست بدم همین

مائده . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت17:18توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 چقدر سخته تو چشای کسی که تموم
عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم
همیشگی رو قلبت هدیه داد،زل بزنی
و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی
حس کنی که هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته دلت بخوادسرتو باز
به دیواری تکیه بدی که یه بار زیرآوار
غرورش همه وجودت له شده.
چقدرسخته تو خیالت ساعت ها باهاش
حرف بزنی اماوقتی دیدیش هیچی جز
سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه
دونه های اشک گونه هاتو
خیس کنه اما باز مجبور بشی
بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش
داری.

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ
دیگری ببینی و هزار بار تو خودت
بشکنی و اونوقت اروم زیر لب بگی

                 گل من باغچه نو مبارک

 

   الهه

+نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت15:17توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

عشق تعبیر نگاه چه کسی است ؟

  آنکه از جان گذرد . . . و به پای معشوق پر و بالی بزند ؟

  یا که در بیشه ی دور سبدی از گل یاس به تو تقدیم کند که سراسر شوری و پر از عاطفه ای . . .

باز هم میپرسم عشق تعبیر نگاه چه کسی است ؟؟؟

                                                                                                                                                                                               ازهار

+نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت17:2توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم . . .

مائده

+نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت15:54توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |