تبليغاتX
ناگفته های 12 دختر هم کلاسی



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ناگفته های 12 دختر هم کلاسی

!!!... ورود ممنوع

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند                          نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم                                  بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست

.......چه نرم قدم بر می دارند این ثانیه های بی رحم...

چه آسان خاطره هایم را می کشند و تنهاییم را نظاره می کنند...و کاش این اشک ها می دانستند مخمور روزهای دور گذشته ام.... روزهایی که مادر خنده می آموخت و پدر مهربانی.... لحظه هایی که دوست تکیه گاه غم ، خدا معشوقه ام و سجاده ام همیشه باز بود....

روزهایی که دل اگر می گرفت همه دلتنگ می شدند....

همه اش ۱۷ سال گذشته... این را می گویم که دلم از سرعت گذرشان نگیرد......... گرچه این دل تنگ تر از این حرفهاست....

یک سال دیگر هم گذشت... شاید این اشک ها حق باریدن دارند...   پس بگذار به یاد جوانی دستهای مادرم به یاد همدمی خواهرانم به نزدیکی برادرم، معرفت دوستی هایم ، به دل پاکی پدرم ، به تقدس شادی های کودکانه ام بگریند.........

یک سال دیگر هم گذشت........ این دل حق گرفتن دارد....          

         

                                                                            فرزانه                   

+نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت17:44توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

نه گلایه دارم از تو نه دیگه شکایتی/ نه یه قصه رو لبامه نه دیگه حکایتی/ شب تا صبح تو خلوتم با یاد تو سر می کنم/ دارم انگار که دیگه جای خالیتو باور می کنم/ چه جوری به دل بگم از سر راه تو بره؟/ دلی که شکسته و هنوز برات منتظره.../ کاش می شد که از گذشته ها برات حرف بزنم/ بعد سال ها نتونستم که ازت دل بکنم/ یه اتاق قد قفس برای گریه هام بسه / ایینه بی تاب و بی قرار واسه تو دلواپسه/ نه غزل مونده تو شعرم نه دیگه ترانه ای/ که برات بسازم از نو شب عاشقانه ای......

نوشته شده از فرناز..................

+نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت11:0توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

امام خوب من !

این جمعه هم گذشت نه؟؟؟

باز هم انتظار  انتظار  انتظار

ولی اگر وقتی می آیی نباشم چه؟

مهم نیست فقط به من قول بده که وقت ظهور از من نیز یاد کنی

فاطمه ت

 

+نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت19:53توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

   می دو نی وقتی خدا دا شت بدرقت می کرد بهت چی گفت؟

   جایی که میری مردمی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری من همه جا با ها تم ،

   تو تنها نیستی ، تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری ، قلب می ذارم که جا بدی

   ا شک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمی گردی پیش خودم ...

   فاطمه ت

 

+نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت15:42توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

سلام ...  در پی خونه تکانی های نوروز که باعث پیدا شدن خیلی از وسایل گم شده می شن منم در بین این وسایل گم شده کتاب جالبی را پیدا کردم که موقع خوندنش کلی خندیدم ... . یکی از داستان های جالب این کتاب که به سفر ما با قطار به مشهد ربط داره براتون می نویسم... . لذت ببرید.

در کوپه ی قطار دو مسافر بر سر باز و بسته بودن پنجره دعوا داشتند . یکی میگفت:

اگر پنجره باز نباشد من از گرما میمیرم ! و دیگری می گفت : اگر پنجره باز باشد من از سرما می میرم ! نزاع بالا گرفت تا جایی که خبر دعوا به گوش رئیس قطار رسید . اما وی نیز موفق به حل اختلاف بین آن دو نشد تا اینکه شخصی از کوپه ی بغلی بلند شد و نزدیک آمد و ماجرا را پرسید. جریان را برایش شرح دادند.  خنده ای کرد و گفت :

این که مسئله ی مهمی نیست ، من راه حل آن را میدانم ... . همه گفتند : خدا پدرت را بیامورزد . زود تر بگو و دعوا را تمام کن .  مرد گفت : ( پول میگیرم ). شوخی کردم .

مرد گفت : اول پنجره را ببندید تا آن گرمایی از گرما بمیرد . بعد او که مرد پنجره را باز کنید تا آن سرمایی از سرما بمیرد ، هر دو که مردند دعوا خاتمه می یابد.

                                                                                                                  ازهار

+نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت22:29توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

سلام...

امروز قصد نداشتم چیزی آپ کنم..... ولی وقتی نظرات دوستای عزیز که واقعا  لطف دارن و خوندم ... یه نفر برای من یه شعر خیلی قشنگ از خودش گذاشته بود، دلم نیومد براتون آپش نکنم...

همین جا دوباره ازش تشکر می کنم:

فرزانه من ..

میخواهم کنار خاطراتم بایستم ..

میخواهم دفتر سیاه دلم را با سیلابی از اشک بشویم ..

میدانم که خاطراتم ..

ساعات و ثانیه هارا به بازی می گیرند ..

تا در گوش سالهایی که میگریزند ..

حسرت جدایی را معنا کنند ..

خاطراه ی تلخ جدایی برمن نیشتر میزند ..

تا سرمای تنهایی را لمس کنم ..

آری فرزانه ی من ..

بعد از تو ..

خاطراتم در گردابی از سکوت یاورم شدند ..

تا از پنجره ی دل غمگینم ...

به نظاره ی تو بنشینند ..

وتاسف اینکه ..

ساعاتم چون سال میگذرند ..

میخواهم پاییز را بدنبال تو درنوردم ..

تا در بهاری دیگر برایت ترانه ی عشق بخوانم ..

فرزانه

+نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت16:27توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

بي تو اين روزاي روشن واسه من تاريك وتاره

وقتي بي تو تك وتنهام زندگيم منم نداره

**********

از همون روزي كه رفتي دل به هيچكسي ندادم

فكر ميكردم ميرسي يه روز تو بي كسي به دادم

**********

گفتنه لحظه ي آخر واسه من هنوز سواله

ديدن دوباره ي تو فقط تو خواب وخياله

**********

لحظه هاي آخر تو توي قلب من ميمونه

هيچكي مثل من بلد نيست قدر چشماتو بدونه

قدر چشماتو بدونه

رفتي و چشماي خيسم يادگاري از تو مونده

بي وفايي هات هنوزم تو رو از دلم نرونده

**********

چشم به راه تو ميمونم تا كه برگردي دوباره

ميترسم وقتي كه نيستي دل من طاقت نياره

**********

گفتنه لحظه ي آخر واسه من هنوز سواله

ديدن دوباره ي تو فقط تو خواب وخياله

**********

رفتي اما خاطراتت توي قلب من ميمونه

هيچكي مثل تو بلد نيست دلمو بسوزونه

**********

تا وقتي كه زنده هستم چشم به راه تو ميمونم

تو ديگه رفتي كه رفتي نمياي پيشم ميدونم

**********

اما هرجا كجا كه هستي منو تو دلت نگه دار

با چشاي خيس و گريون من ميگم خدا نگهدار

 

 

الهه

+نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت20:53توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

باید کنار خاطره ها ایستاد

باید در کنار خاطره ناقب را

در گوش ساعت و سال

در گوش سالها و سفر ها خواند

باید تمام سفرها را با نام خاطره ها آغازید

ای خوب روزگار شیدایی

در دل هوای با تو بودن

در سر هوای تو را دیدن...

بعد از تو روزهای من

ستوه و تنهایی است

بعد از تو پنجره غمگین است...

 

بعد از تو خاطره ها و سراب دیدارت

بعد از تو سال من قرنی

بعد از تو ساعتم سالیست

بعد از تو خاطره های تو خواهد ماند

بعد از تو....بی تو... هر آوازی

آواز یاد تو و .... درد پاییز است

بعد از تو فصل پاییز است

بعد از تو....فصل پاییز است

فرزانه

+نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت17:37توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

       من که کبوتر دلم انس گرفته با رضا                                                                  

                                                      می شنوم ز قدسیان زمزمه ی  رضا رضا ...               

خوش به حال کسایی که الان توی حرم امام رضا (ع) هستن و دارن با چشم خیسشون و با نگاه به گنبد طلاش بهش سلام میدن .

انگار همین دیروز بود که شوق رفتن تو دل هممون موج میزد . انگار همین دیروز بود که ما هم از زائراش  بودیم . انگار همین دیروز بود که شب اول توی قطار داشتم به فاطمه ت می گفتم تازه اول سفره ... به یک چشم به هم زدن گذشت شبی که تنها توی صحن گوهر شاد رو به روی گنبد طلا داشتم برای امام رضا درد و ودل می کردم.

خدایا چرا اینقدر زود گذشت؟؟؟

انقدر زود گذشت که باورم نمی شه یک هفته گذشته . این اولین سفری بود که امام رضا رو با تمام وجودم کنارم حس می کردم . اولین باری بود که احساس کردم امام رضا هم داره منو می بینه . اگه از بچه ها هم بپرسید بهتون می گن که این سفر سفر عادیی نبود . سفری پر از خاطره ، پر از زیبایی ، پر از از نتیجه و پر از امید...  . جو معنویی این سفر باعث شد دید خیلی از ما نسبت به اطرافمون عوض بشه . روح همه تازه شد .  این بار واقعا مهمون خود خود امام رضا بودیم . مبزبانی اما رضا هم حرف نداشت . اونقدر عالی بود که فکر نکنم به هیچ کس بد گذشته باشه . 

همه خوشحال بودیم زندگی شیرین تر از همیشه شده بود . چه خاطرات قشنگی از با هم بودن برامون به جا موند . خاطراتی که همیشه برامون تازگی دارن و با هر بار رفتن به مشهد زنده میشن . سفری به یاد ماندنی و زندگی سه روزه با تمام کسانی که دوسشون دارم . هر بار  که مرور خاطرات ( از روز اولش تا روز آخر ) می کنم ، نا خود آگاه اشک تو چشمام جمع میشه.

امروز هم با هر بار دیدن گبند امام رضا از تلوزیون گریم در اومد .

خدا چرا انقدر زود گذشت ؟؟؟ 

                                                                                                           ازهار

+نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت16:39توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

سلام..

یادش به خیر اولای سال خانوم معلم برای ما توی کلاس نویسندگی از شاهنامه می خوند ولی ما  دریغ از یه کلمه که از حرفاش بفهمیم... هممون یا خواب بودیم  یا داشتیم نامه نگاری می کردیم... خلاصه اونقدر غر غر کردیم که خدا رو شکر خانوم معلم از نخ خوندن شاهنامه بیرون اومد 

شاید یکی از علت هایی که بچه ها زیاد نمی تونستن با شاهنامه ارتباط بر قرار کنن ادبیات حماسی شاهنامه بود که ما کلا هیچی ازش نمی فهمیدیم خوشبختانه جدیدا شاهنامه ی جدیدی سروده شده که ما باهاش انس و هم خونیه بیشتری داریم یه قسمت از این شاهنامه ی جدیدو براتون آپ می کنم تا شما هم فیض ببرید.

كنون رزم virus و رستم شنو

دگرها شنيدستي اين هم شنو

كه اسفنديارش يكي disk داد
بگفتا به رستم كه اي نيكزاد

در اين
disk باشد يكي file ناب
كه بگرفتم از
site افراسياب

برو حال­ مي كن بدين
disk هان!
كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش

چو آمد به نزد
mini tower اش
بزد ضربه بر دكمه
power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مران
disk را در drive اش گذاشت

نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت
يكي
list از root ديسكت گرفت

در ان
disk ديدش يكي file بود
بزد
enter آنجا و اجرا نمود

كز ان يك
demo گشت زان پس عيان
به فيلم و به موزيك و شرح­ و بيان

به ناگه چنان سيستمش كرد
hang
كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره
reset نمود
همي كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود
بيامد كه ليسانس رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشكلش
وز ان
disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش
يكي
bootable   ديسك آورد پيش

يكي
toolkit اندر آن disk بود
بر آورد آن را و اجرا نمود

همي گشت
toolkit هارد اندرش
چو كودك كه گردد پي مادرش

به ناگه يكي رمز
virus يافت
پي حذف امضاي ايشان شتافت

چو
virus را نيك بشناختش
مر از
boot sector بر انداختش

يكي ضربه زد بر سرش
toolkit
كه هر بايت ان گشت هشتاد
bit

به خاك اندر افكند
virus را
تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش
كه اين بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خريت مكن
ز رايانه اصلا تو صحبت مكن

قسم خورد رستم به پروردگار
نگيرد دگر
disk از اسفنديار

 

فرزانه

 

+نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت13:14توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

این هم سرنوشت ما...

پدری داریم و گویی...

نمی خواهم ناشکری کنم ولی...

چه کنم دلتنگم

می ترسم بیایدو... نباشم

اما گلدان گوچک انتظار را به یادگار خواهم گذاشت لب طاقچه زمان تا هر

منتظری با اشک دیده آبش دهد...

تقدیمش کنید به بهترین پدر دنیا.

فاطمه ت

 

 

+نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت17:49توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

پرسید : بخاطر که زنده هستی ؟؟؟

با اینکه با تمام وجود دلم می خواست فریاد بزنم " بخاطر تو " جواب دادم بخاطر هیچکس. . .

پرسید پس بخاطر چه زنده هستی  ؟؟؟

با اینکه تمام وجودم فریاد میزد " بخاطر تو "  با یک بغض سنگین گفتم بخاطر هیچ چیز . . .

از او پرسیدم حال تو بگو بخاطر چه زنده هستی ؟؟؟

در حالی که اشک در چشمان معصومش حلقه زده بود پاسخ داد : 

 بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زنده است .

                                                                                                                         ازهار

+نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت23:35توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 الان که دارم این متن رو می نویسم یه هفته از مشهد

 رفتنمون می گذره ...آخ که این سفر چی بود تا حالا

 مشهد به این با حالی نرفته بودم  ،  از همه لحاظ

 با حال بود از امام رضا گرفته تا خود بچه ها راستش

 هممون تو جو بودیم و این جو رو کسی جز امام رضا

 نمی تونست درست کنه انقدر همه چی قشنگ بود

 که به راحتی نمیشه وصفش کرد و برای یاد آوری

 هر لحظه اش نفست به شماره می افته...

و این لحظه ها دیگه تکرار نمیشه چه دعای توسل

 تو حرم چه زیارت عاشورایی که توهتل خوندیم و....

نمی دونم باید کدومش رو بنویسم چون همشون قشنگ بود

 ولی اینو می دونم که نه تنها من ، همه بچه ها دلتنگ

 امام رضا هستن و فقط منتظر یه اشا رن که عین

کبوترای حرم پر بکشن جلوی ایوون طلا و محو گنبد بشن

و دلشون رو گره بزنن به پنجره فولاد...

دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم

دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو واکنی

اسممو صدا کنی ...

خودت منو رها کنی...

اومدم صدات کنم تو هم منو صدا کنی

اومدم نگات کنم تو هم منو نگات کنی...

فاطمه ت

 

+نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت16:9توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

باز کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست
دیرگاهی است که من چشم به راهم ای دوست

دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند
روزهای من و شبهای سیاهم ای دوست

صبحــــگاهان که بر ارم نفــــــس از سوز جگر
می کشد سر به فلک شعله آهم ای دوست

من که در حاثه چون کـــــوه مــــــقاوم بودم
پیش طوفان غمت چون پر کاهم ای دوست

کسیت غیر از تو که از راه وفــا دریابد
زیر این بار گران بار گناهم ای دوست

دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها
می کند عاقبت از غصه تباهم ای دوست

این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم
جز رضای تو دگر هیچ نخواهم ای دوست

چشم از افتاده ترین عاشق خود بازمگیر
باز کن پنجره ای رو به نگاهم ای دوست

 

فرزانه

+نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت15:47توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد 
                                                                                                              وسعت تنهائيم را حس نكرد

در ميان خنده هاي تلخ من
                                                                                                             گريه پنهانيم را حس نكرد
                                                                                                             در هجوم لحظه هاي بي كسي
                                                                                                                    درد بي كس ماندنم را حس نكرد
                                                                                                             آن كه با آغاز من مانوس بود
                                                                                                          لحظه پايانيم را حس نكرد

 

                                             @@@@@@@@@@@@@@

 

تو كه تنها نمي موني من تنها رو دعا كن

خاطراتم رو نگه دار ،اما دستامو رها كن

دست تو اول عشقه بسپارش به آخرين مرد

مردي كه پشت يه ديوار ، واسه چشمات گريه مي كرد

گريه مي كرد... گريه مي كرد... گريه مي كرد... گريه مي كرد...

                                               @@@@@@@@@@@

 

دلم گرفته آسمون ،نمی تونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم،نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده

آخ...داره باورم میشه،خنده به ما نیومده؛

خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون ،از خودتم خسته ترم

تو روزگاربی کسی،

یه عمره که در به درم

دلم گرفته آسمون ،از خودتم خسته ترم

تو روزگاربی کسی،

یه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم،میگه که توی فقسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون،یه کم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار؛یه خرده کمتر گله کن

منو به بازی میگیرن،عقربه های ساعتم

برگه ی تقویم میکنه،لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو، نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

آهای زمین یه لحظه تو، نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم...

 شکسته تن.

                     

الهه

 

+نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386ساعت18:59توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دوراندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل دردآشنا دیوانه است

می روم شایدفراموشت کتم

درفراموشی هم آغوشت کنم

ازرفتن من شادباش

ازعذاب دیدنم ازادباش

ارزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

 

الهه

+نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386ساعت18:41توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

سلام...

اول می خوام از طرف خودم و بچه ها از همه عذر خواهی کنم که این چند روز نه چیزی آپ کردیم نه جواباتونو دادیم.................................................آخه جاتون خالی ۱۰ تامون با هم رفتیم مشهد ُ خیلی هم به هممون خوش گذشت...

توی چند روز آینده براتون خاطرات و مطالبمونو آپ می کنیم

فرزانه

+نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت22:2توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا |

دلتنگی هایم را  ا ز  دیروز قرض می گیرم و به لبخند فردای تو می آویزم .

تا تو بدانی که برای رسیدن به تو چه لحظه ها ی قشنگی را گریه کردم.

ا شک هایم را از دفترچه خاطراتم می دزدم و لای خاطرات کهنه نگا هت روی

طا قچه ترکخورده احساسما ن همراه یک گل سرخ یادگا ری می گذارم ، تا همه بدانند

که من به دوری تو عادت کرده ام  .

پس به تنهایی هم می شود ایمان آورد و به پاییزی ترین درد ها هم می شود دل سپرد...

فاطمه ت

+نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت16:16توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

سلام دوستان...

چند روز پیش داشتم توی اینترنت همینطوری برای خودم می گشتم که چشمم به چند تا عکس افتاد، عکسایی که قشنگ نبودن ولی حرفای زیادی برای گفتن داشتن... وظیفه ی خودم دیدم  براتون یکیشو آپ کنم ، شاید بیشتر قدر زندگیو بدونید.... عکسهایی از فقر...

فرزانه

+نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت15:48توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

بچه ها عروسکم خوشگله؟؟؟؟؟ مامانم هفته پیش که رفته بود مشهد سوغاتی آورد.

انقدهههههههههههههههههههههههههههههههه دوسش دارم .اسمش هم طبق مشورت هایی که با یه

بنده خدایی انجام دادم گذاشتم نیما .یکی دیگه هم شبیه این دارم که اسمش سینا س .(اصلا هم

از سن و سالم خجالت نمی کشم)

 

 

 الهه

+نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت15:40توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

گفت استاد : ره عشق پر از دام و بلاست         گفت : این ره ز هر فلسفه و گفته جاست

گفت :  گر لب به دهن باز کنی کفر و خطاست

گفت : گر خون خورد دل و مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادی؟ 

                                                              ازهار          

+نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت20:18توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

سلام دوستان:

راستش من و بچه های کلاس زیاد شعر و متن از خودمون داریم... ولی متاسفانه تا حالا موقعیت جور نشده بود ،، زیاد براتون نوشته های خودمونو بزاریم...

این یه قسمتی از یکی از ترانه های جدید منه... گرچه نمی شه اسمشو ترانه گذاشت !

 بنالم از مرام آشنایی                             منم، بی تابم از رنج جدایی

   زهر که خواستم من رسم یاری                   کزو دیدم تنها بی وفایی

به دنبال شکستن های کاری                  ز راه اشک های بی نوایی

          به راه مهر بگشودم سرایی                خورم سوگند ندیدم هم صدایی

 

 

فرزانه

+نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت14:10توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

امروز جمعه است

چه جمعه بدی... شاید من بد می بینمش بوی دلتنگی

میده مخصوصا که پنجشنبش هم همینطور بود.

ولی خوب باشه اشکال نداره اگه این روزا نباشه که ما

معنی خوب بودن روزها رو نمی فهمیم ...

 فاطمه ت  

          

+نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت10:14توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

این شعرنو زیبا از استاد فریدون مشیری، امیدوارم خوشتون بیاد:

 

 

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم!

اما...نه :

گاهی از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هایمان می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من      این دوستان پاک

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز این پل بزرگ               پیوند دست ها

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!

یک بار نیز                     یادت اگر باشد

وقتی تو، راهی سفری بودی

یک لحظه، وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم...

فرزانه

+نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت14:42توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

 

دیگر هیچ توانی برایم نمانده بود . توان فریاد کشیدن نداشتم ، بی جان گوشه ای نشسته ام .  چشم دوخته ام تا ببینم چه کسی دستش را به سویم دراز می کند تا بتوانم با نیروی دست او از جایم برخیزم . اما . . . اما همه تنها نگاه می کنند هیچ نمی گویند . تنهام ، تنهایی مرا از پای در خواهد آورد . 

آه سردی کشیدم  که . . .

طوفان شد . دیگر این باد بود که به جای من چشمان خیسش را بسته بود و می دوید و فریاد          می کشید . با صدای بلند نعره می کشید و آزاد و رها به هر سو می رفت زیرا کسی از اونمی پرسید چرا؟؟؟

چشمانم را بستم . آری بار سنگینی از دوشم برداشته شد . نمی دانم چرا احساس عطش می کنم از درون می سوختم اما دلیلش را نمی یافتم . بی هدف حرکت می کردم به جایی که نمیدانستم به کجا می رسید اما هر لحظه که به آن نزدیک تر می شدم حرارت درونم بیشتر می شد .                         

عطری آشنا . بوی عطر گلی آشنا . گلی که مدتهاست خاطرش را در وجودم با اشک عشق پرورش می دهم .                                                                                                                                                      گلبرگهایش بی جان و پژمرده بودند  . بی تاب به سویش دویدم .  با دستانم ساقه ی خم شده اش را بالا آوردم تا برایم از حرف دلش بگوید . هیچ نگفت . برایش ترانه خواندم اما او هنوز پژمرده بود .   لحظه ای سکوت کردم ، به چشمانش خیره شدم تا شاید حرفی بزند تنها مرا نگاه کرد .         بغض گلویم را می فشرد چشمان گلم چون لبانش سرخ بود . گفتم بگو که می شنوم و دردت را به جان می خرم تنها بگو . . . هیچ نگفت و رفت و من هنوز گوش می کنم  . . . و تنها برایم یک نگاه بر جای گذاشت و من هنوز در اندیشه ی نگاهش هستم که غم بزرگی از تنهایی در چشمانش موج می زد . . . باور داشتم که می گفت تنها ماندم . نمی دانم که آیا او نیزاز چشمان من خواند که تنهاییم را تنها با خاطرش پر میکردم و آیا باور کرد که چشمها هرگز دروغ نمی گویند ؟؟؟  

                                                                                                                                                                                                                                              ازهار

+نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت19:44توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

چراغ دلم را به دستم گرفتم و به دنبال ردپای تو در کوچه های تاریک بی کسی قدم گذاشتم ، تا شاید یک بار دیگر چشمان دلواپسم را ببینی و فاصله ی سرد قلبهایمان را با عشق گرم کنی

فاطمه ت

+نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت16:54توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نا مردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده؟

گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟ 

گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريه اش مي گيره...

گفتم يه خواهش دارم: وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار...

گفتي به چشم.

حالا من دارم گريه مي كنم و اسمون نمي باره...تو هم اون دور دورا ايستادي و به من مي خندي...

 

 

الهه

+نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت15:39توسط ღღانسانی هاااااااااااااااااااااااا | |